Thursday, August 16, 2018


    برگی از نیلوفر آبی


   مرد­ در گوشی تلفن گفت : "خوش ندارم با این دختره نفس به نفس بشی."
   آسیه­­ گفت: "کدوم دختره؟"
   مرد­گفت: "همونی که کفش پاشنه بخواب می پوشه."
   آسیه ­گفت: "اولاً دختره نیست، اسمش خاور خانمه."
   "گفتم خوش ندارم دو رو برت بپلکه."
   "چی کار کنم ،هم کلاسی مه."
   "نه خیر، هم کلاسی ات نیست. از مدرسه بیرونش کرد ند."
   "چی کار کنم، دست از سرم بر نمی داره."
   آسیه ­گوشی را گذاشت و به تلفن خیره شد. از حیاط  خانه صدای جیک جیک گنجشک می آمد. پشتِ پنجره در آن دورها دُلفک کوه عرقچین سفید سرش بود.
   مادر­گفت: "چرا این جوری باش حرف­ می­زنی.­دیدی پسندیدی گفتی بی سر و صداباشه."
   آسیه­ گفت: "حالا کی سر در پی ام گذاشته زن این بچه ننه بشم؟"
   "یه روز می گی می خوام، یه روز می گی نمی خوام."
   "تلفنِ خونه مون کنترل می شه."
   مادر­گفت: "والله من هم از این دختر راضی نیستم. دختر که با پسرها دست به یقه نمی شه."
   روی طاقچه آینه بود. به آینه چشم چرخاند. چند تا خال قهوه ­یی­ مثل­ دانه های خشخاش روی گونه هاش بود. پوستش سفید و صورتش گرد بود.
  ... از این که از تو دور می شوم خوشحالم. اما از این که در کنارت نخواهم بود قرار و آرام ندارم. با این دلدادگی چه کنم؟ مانند پرِکاهی به رودخانه افتاده ام. می روم و از خودم اختیاری ندارم. لحظاتی که با تو بودم مثل گوهر می درخشد. جز این نمی دانم و نمی پذیرم که تا پایان زندگی دوستت دارم ومی ترسم...
   دختر جوان سر تا پا لباس سیاه تنش بود، یک پایش را زمین گذاشت. دور زد و از پمپ بنزین بیرون آمد. موهاش کوتاه و استخوان فکش برجسته بود. دنده عوض کرد. گاز داد و از روی خط وسط جاده سرعت گرفت. باد در پیراهنش پیچیده بود. پیراهنش پف کرده بود. دو طرف جاده باغ چای بود. وانت بار با بار تشک ابری از رو به رو آمد. بوق زد و رد شد. در سه راهی کارخانه­ ی چهار گُل، کشید دست راست و آمد روی شانه ­ی جاده. ترمز کرد. پیاده شد. موتور را روی جک گذاشت. پیراهنش را برد لای کمربندش. به موهایش دست کشید. سرش را پایین انداخت و روی آسفالت آمد.
   پسرکی سوار بر دوچرخه درلبه­ ی آسفالت رکاب می زد. پسر داد زد ،آهای پسر مواظب باش. پیکان از راه رسید. بوق زد. فرمان گرفت از عقب اورا رد داد و راننده فحش داد. به آن طرف جاده رسیده بود. برگشت دوباره سرش را انداخت زیر و روی آسفالت آمد. ماشین بنز تنوره کشان از راه رسید. بوق زد و بوی سوختگیِ لاستیک بلند شد. بنز از جلواورا رد داد از جاده منحرف شد روی شانه­ ی جاده رفت و توی گرد و خاکی که بلند کرده بود و دنبال خودش می کشید به پهلویله شد و چرخ هایش دوباره ترازشد.
   موتور را از روی جک پایین آورد. سوار شد. همان طور که یک پایش زمین بود گاز داد. کلاچ را ول نمی کرد و به ماشین بنز خیره مانده بود. مردی ازش پیاده شده بود و دست هایش را درهوا تکان می داد. مثل سایر مردها بود. زن و چند تا بچه زور می زدند درِ ماشین را باز کنند. کلاچ را ول کرد. روی آسفالت آمد. دنده عوض کرد. گاز داد و سرعت گرفت. پسرک هن هن کنان رکاب می زد،دادزد، عزراییل دنبالته با خودکار قرمز.
   به مرداب نیلوفرها رسید سرعتش را کم کرد و یکی از پاهایش رازمین گذاشت. پسرها را که درپای خاک پشته فوتبال بازی می کردند دور زد و در سایه­ ی درخت کت و کلفتی از موتور پایین آمد. کیف دستی­­اش را برداشت و بالای خر پشته روی سکوی سنگی نشست . یک پایش را تا کرد و پشتش را به تنه ­ی درخت تکیه داد. رنگِ صورتش مات بود. یکی از چشم هایش تاب داشت.
   درخت مانند چتر سایه گسترده بود و سایه ­ی ابر­از روی شاخ و برگ های توپرش عبور می کرد. پاجوش ها و علف ها در برابر این تیرگی بی حرکت مانده بودند.
   هر شب از آن دور، از شکاف کوه، آنجایی که برکه باریک می شد. صدای ساز و آواز و پایکوبی می آمد. چهل دختران برکه ­بودند­که ­آواز­می­­خواندند و درهاون نمک می سایید ند. هر مردی افسون می شد و به طرف صدا می رفت بر نمی گشت. دم دمای صبح به سطح آب نمک می پاشیدند. به زیر آب می رفتند و صدای ساز و آواز قطع می شد.
   از­کیفش آینه درآورد به شکل قلب.آینه را رو به خورشید گرفت و دستش را بالا و پایین برد و در آن دورها، یک تکه نور به شکل قلب از این کوه به آن کوه پرید و روی شکاف برکه افتاد.
   پسرها توپ را شوت کردند توپ هوا رفت روی خاک پشته پایین آمد.آمد پای درخت.
   یکی از پسرها داد زد، آقاپسراون توپ و بینداز پایین.
   شکاف کوه تاریک بود و پوشیده ازبرگ های نیلوف آبی.
   پسرکی با شورت سفید و پیراهن آبی چار دست و پا ازخاک  پشته بالا آمد. خم شد توپ را بردارد، خاور پا روی توپ گذاشت و لکه­ ی نور از روی برگ های نیلوفر از این کوه به آن کوه پرید.
   پسرگفت، نکنه تنت می خاره.
   آینه را برگرداند و با پنجه­ ی پا به زیر شکم پسرک زد. پسر از جا پرید و گفت، چرا همچین می کنی سگ پدر.
   پسر جوانی دوان دوان از خاک پشته بالا آمده بود. دست پسرک را کشید و گفت ، چی داری می گی. این خاور خانمه.
   پسرک عقب رفت و گفت، خاور خانم اینه؟
   خاور به پسر جوان که نفس نفس می زد خیره خیره نگاه می کرد. پیراهن رکابی تنش بود.رویش نوشته بود 11 موهای زیر بغلش طلایی بود.
   با صدای دورگه گفت: "دوست دختر داری؟"
   پسر لبخند زد­و گفت: "آره خاورخانم."
   "دوستش داری؟"
   "هم آره.هم نه."
   گفت: "می تونی برداری بری."
   پسرها از خاک پشته ­ی برکه پایین رفتند. به زمین صاف رسیدند. ایستادند و به پشت سرشان نگاه کردند. در آن بالا روی خاک پشته ی مرداب ، سایه ­ی ابر از روی درخت رد شده بود و باد شاخ و برگ ها را به آرامی تکان می داد.
   خاور موتورش را به تیر چراغ برق تکیه داد به پیاده روی خیابان آمد و جلوی فروشگاه تالار عروس ایستاد.
   آینه­ های گرد با قاب مرمر. آینه ­های مربعی با قاب طلایی. لامپ های مات تخم مرغی. لاله ها با بلورهای آویزان. انعکاس نور لامپ های روشن در آینه ها. قرآن مجید. شمع هایی به نازکی انگشت کوچک دست. سرویس حمام عروس توی ویترین. مانکن لباس عروسی تنش بود. بلند بالا، تمام قد، توی ویترین ایستاده بود. مانکن سر نداشت. دست هایش را با انگشتان کشیده جلو آورده بود. با یک دست تاج سرش را گرفته بود و در دست دیگرش گُل سفید بود. تور بلند از بازویش آویزان بود.
   چند قدم آن طرف تر سربندی مغازه را ریخته بودند روی پیاده رو. زن و مرد به سفال و نی می رسیدند از جدول خیابان رد می شدند. روی آسفالت می رفتند و جلوی تالار عروس دوباره می آمدند پیاده رو و تصویرشان چون سایه یی گذرا درهم و برهم روی شیشه­ ی ویترین می افتاد. دم به دم سرو و صورتی روی گردن مانکن ظاهر می شود. صورت زن، صورت مَرد. شاد، اخمو می رفتند پی کارشان.
   «...خدای­ عزیز ­من ­­بچه نمی خواهم­ ای­ خدای­­ ­عزیز ­نمی­ خواهم بیش از این غرق گناه شوم. ­نمی­دانم.­هیچ­ چیز­نمی­­­ دانم. زخم تنم دهان باز می کند. مثل دهان ماهی باز ­و ­بسته ­می شود. آه می کشم و فشار تن تو مثل سایه ­ی بال پرنده به رگ و خونم سنگینی می کند..."
   خاور گفت: "بیا بشین پشت موتور بریم خونه ما."
   آسیه گفت: "من سوار موتور نمی شم."
   خاور گفت: "می رم،  تو پشت سرم بیا."
   آسیه دم در بود. مادرش در حیاط با نیِ باریک زیر نهال لیمو داربست می زد.
  "باید بذاری زود برگردم."
   آسیه جان کجا می روی؟ در این بعد از ظهر پاییزی در کوچه و خیابان کسی پیداش نیست، در بیرون شهر از باریکه راه برکه ی نیلوفرها، وای آسیه جان کجا می روی؟
   خاور دانه پاشیده بود کبوترها را از پشت بام به حیاط آورده بود. کبوتر سفید با ­سینه ­ی رنگی را گرفت پرهایش را یک یک باز کرد. نوکش را گرفت چپ و راست به صورتش نگاه کرد. به چینه دانش دست زد. برش گرداند فوت کرد به مخرجش نگاه کرد. درِ قفس را باز کرد کبوتر را توی قفس انداخت و در قفس را بست. کبوتر ماده روی تخم نمی نشست. دور قفس می چرخید و کبوتر نر به سرش نوک می زد. کبوتر ماده روی ساقه­ ی نازک تنباکو می چرخید و روی تخم نمی نشست.
   خاور گفت ،مجبورت می کنه تمکین کنی خوشگله.
   آسیه به ستون ایوان تکیه داده بود. گفت: "تو هی با من قهر و آشتی می کنی."
   خاور خم شده بود پرها رااز روی آب جمع می کرد.دکمه­­ ی پیراهنش باز بود قفسه ی سینه اش صاف وصوف بود.

   آسیه گفت: "شنید م پدرت را کتک می زنی."
   "نمی خوام کسی جلوی چشمم باشه.»
   "من چی؟"
   "نمی دونم می خوام روی خاک باشی یا زیر خاک."
   باران رنگ ضد زنگ شیروانی را شسته بود و از ناودان به حیاط آورده بود. روی موزاییک ها ­خط سرخی از زیر ناودان تا سوراخ راه آب وسط حیاط کشیده شده بود.
    خاور گوشواره هاش را درآورده بود و روی پله گذاشته بود. گفت ، نمی خوام. بردار مال تو.
   برگ های پاپیتال سبز با حاشیه­ ی مات پیچ در پیچ با ساقه های کرک دار از دیوار بالا رفته بود و سرتاسر دیوار را پوشانده بود و ساقه­ ی باریکی از دیوار فاصله گرفته بود و در هوا معلق مانده بود. جایی را جست و جو می کرد و پیدانمی کرد.
   آسیه داشت گریه می کرد. خاور گفت: "به ­ات گفتم یارو را بزن پس گردنش بذاربره."
   آسیه را هل داد. با پارچه ­ی­ آلوده به روغن سوخته­ ی موتور دست هایش را پاک کرد و از پله ها بالا رفت.
   دور تا دور خانه باغ چای بود. تا پای کوه باغ بود. سرتاسر کوه باغ بود. آن سوی کوه باغ بود.­تا­چشم ­کار­می­ کرد باغ بود. زاغچه یی در ارتفاع کم از روی باغ ها پرواز کرد و به سوی مزارع برنج رفت. لای شاخ و برگ درخت سیب، سیب از یاد رفته یی دور از دسترس بود. گربه روی دیوار خزیده و پایین آمده بود. یک پایش را جلو گذاشته و بی حرکت مانده بود. استخوان سرشانه اش بیرون زده بود. توی قفس کبوتر ماده روی تخم نشسته بود و کبوتر نر به پرهای خودش نوک می زد.
   خاور از پله ها پایین آمد. چشمان آسیه مرطوب بود. گونه هایش گل انداخته بود. به دامنش دست کشید. نسیم به صورت خورد و گونه هایش سرد شد. خاور را بوسید و گفت، هیچ وقت به بهشت نمی ریم.
   آن شب هم یکی­ از شب ها­بود. ­شب­ عید ­قربان ­­بود.­مهمان ها آمده بودند ­و برق خاموش شد و صدا بع بع گوسفند بلند شد. چراغ پیک نیکی روشن کردند مثل مار سوت می کشید ­و­سایه ­ی­ مهمان ها روی دیوار افتاد. یک نفر گفت سقراطِ حکیم از دست زنش کتک می خورد و از ترتیب مراسم عروسی حرف زدند.
   در اتاق دیواربه دیوار،­آسیه ­در پرتو شمع ­روی­ دفترچه ­ی خاطراتش خم شده بود. 
  ...چرا غمگین نباشم. قلب گل کوکب را می بوسم و به دلم می گویم این قدر غمگین نباش...
   صندوقچه پر از صدف های رنگارنگ بود. چند تا نامه ازش درآورد و روبان بنفش دور پاکت ها را باز کرد. از جایی از لای در، دَمِ هوا می آمد و شعله ی شمع را خم می کرد. دستش را جلوی شعله­ ی شمع گرفت و گریه کرد
.  ..از حیاط صدای بع بع گوسفند می آید. بااین چهره­­ی دلدادگی که مرا به آتش افکنده چه کنم؟  می لرزم و اشک می ریزم. می دانم که چه بسا انسان ها را گریانده است. نگاه کن. توان زندگی از نوک سینه های سبکم می گریزد. روحم با هر آهی که می کشم از این جهان دور می شود. باز اشک. باز اشک. باز اشک...
   آسیه از مدرسه به خانه  برمی گشت خاور با موتور به کوچه پیچید و جلویش ترمز کرد. آسیه کتاب زیست شناسی دستش بود. خاور موتور را ول کرد. خم شد از لای جورابش  چاقو درآورد.
   آسیه گفت: "خاور جان منو نکُش."
   خاور او را به دیوار کوبید. به وسط کوچه کشید و با صورت به زمین زد. تیغه ی چاقو را بوسید و به سرشانه­ ی آسیه چاقو زد. خون آسیه مثل کلاف کاموا باز شد و در خاک کوچه جاری شد .او را برگرداند و به گردن و سینه اش  چاقوزد. دست و پای آسیه را لت و پار کرد. بلند شد چاقو را انداخت. پا روی زیست شناسی گذاشت. سوار موتور شد. با صدای قارت موتور را توی دنده گذاشت. دور آسیه چرخید. از روی خون آسیه رد شد. گاز داد و رفت.
   آسیه هنوز جان داشت. سرش را به چپ و راست تکان داد و درآسمان دو دسته کبوتر دید از چپ و راست آمدند و قاطی شدند و از هم جدا شدند و در آن میان کبوتری پیاپی معلق زد تعادلش بهم خورد و به زمین افتاد.
   روی تنه­ ی درختان پرچم بود، پرچم های نیمه افراشته. سرخ، آبی، سبز. دورتادور برکه ی نیلوفرهادر تاریک روشنی شاخ و برگ درخت ها لامپ های رنگی ریسه شده بود. مثل گردن بند بود. سبز، قرمز، زرد، آبی. باد برگ درختان را پشت و رو می کرد و صدای ساز و آواز چهل دختران شنیده می شد. لامپ ها به یکدیگر تنه می زدندو صدای  لرزش وارتعاش شیشه می آمد. در سطحِ آب رنگ ها درهم و برهم می شدند. حباب ها مثل چشم ماهی به سطح آب می آمدند و قبل از آن که از تیغ آواز ترک بردارند یک آن رنگ های دور و بر را درخود منعکس می کردند.
   خاور به ساقه های نیلوفر چسبیده بود­و بیرون نمی­ آمد. چند تا مرد پاهای شان را توی قایق ستون کردند و انگار ته مرداب را بالا می آورند، خاور را با گِل و لای و نیلوفرها بیرون کشیدند و روی علف ها انداختند و به پشت برگرداندند.چشماش بسته بود. یک مشت نمک در دهانش بود. حالا دیگر نمی توانست حرف بزند و خورشید را که طلوع می کرد نمی دید.  


  طعم تلخ صفراء

  چشم بازکردم دیدم هوش وحواسم مثل جدول مندلیف چندتاازخانه هاش خالی است ودوروبرم کش وقوس می رود.پرستارگفت،جنگ تمام شد. قدم به قدم روپوش خون آلودبودوآه وناله­ وپای دیوارگوشت واستخوان­ های له ولورده شده  لای چرخ دنده های جنگ.دوربین روی دست دربریدگی کناررودخانه پشت سرچندتارزمنده سینه خیزمی رفتم زیرگردن،ترقوه ام سوخت.به پشت افتادم آخ وواخم درآمد گلوله یی که صدایش رانشنیدم ازکمرگاه به پایین شکمم فرورفت ودرحوضچه یی ازخون زیرسایه مرگ زارونزار دست به سینه ماندم.دربیمارستان یک کمپرسی مگس خالی کرده بودند.پرستارگفت،آتش بس شد.چطوری تو؟
  سقف سالن بلندبود.تیرآهن وپنجره های شبکه داروسوراخ هواکش وحلقه ­ی سبد پرتاب توپ وپله پله سکوی سیمانی برای نشستن تماشاچیان.روی دوتانیمکت چوبی کناردیواردرازکشیده بودم.ازروی  نرمی گوش ازبینی  لوله به معده ام رفته بودوسرُم به ام وصل بود.جلوی پایم روی نیمکت،پسرجوانی به پشت افتاده بود.موهای تاج سرش به کف پایم می خورد.پسر­هنوزبه هوش نیامده بود.اززیرپتوسوندبه اش وصل بود.کیسه ی پلاستیکی ادرارش روی زمین افتاده بود.پسربه زبان ترکی نوحه می خواندخون می شاشید.ازنوحه خواندن دست برمی داشت سینه می زدوخون درسوندمکث می کردوقطره قطره توی کیسه ادرارچکه می کردوپسرنوحه می خواندوخون بافشارازسوندردمی شد.
  پرستارگفت،بیمارستان جانبود،آوردیمت این جابغل دست بیمارستان.
  درسقف سالن پرستولانه کرده بود.جوجه هاازفک درآمده بودندواین جاوآن جاپخش وپلابودند.روی حلقه ی پرتاب،روی میله های تخته وسبد.زیربال وپرشان خشک شده بودولی زردی دوطرف منقارشان هنوزپاک نشده بود.همین روزهاازهواکش بالای پنجره بیرون می رفتندوباپرواززیگزاک آسمان راپاراف می کردند.پرستوی ماده ازبالای پنجره به سالن می آمد.جوجه هاپرپرمی زدندوباسروصدای شان سالن رامی گذاشتندروی سرشان.
  پرستارگفت:"گلوله­ ی توی شکمت رادرش آوردندامااون یکی رفته پایین چسبیده به ستون فقرات ،دست می زدندمی خوردبه اعصابت.همون جامونده تاحرکت کنه،فاصله بگیره،درش بیارند."
  گفتم:"بهترازاین نمی شه."
  گفت:"دم ودستگاه فیلمبرداری­ ات راگذاشته ام زیرنیمکت."
  خوابیدم ودرخواب کف پایم سردشدوخواب دیدم جنگ تمام شده ودارم به خانه برمی گردم.ماشین ریوپُرازمردانی بودکه درجنگ نفس گیرمرگ رابه بازی گرفته بودندوحالاکه آتش بس شده بودشل وول درلاک خودفرورفته بودند.بروبچه های فیلمبرداری تلویزیون هم بودند ماشین ریوبانوربالادرتاریکی شب زوزه می کشیدوتانک هاوخودروها ونفر برهای زرهی درب وداغان ازچپ وراست جاده به عقب فرارمی کردندوازخاکریزهابه جاده تیر اندازی می شدوسروصدا می آمد،برگردید،جنگ ادامه دارد.
  سرمای کف پایم کم کم بالاآمددرکمرگاهم پخش شدوآن تکه فلزپادرهواچون تپش ناآرام نبض به ستون فقراتم ضربه زدوازخواب بیدارشدم.
  دوتامردتوی سالن آمده بودندوپشت به دیواربه ام زل زده بودند.آن که سنی ازش رفته بودیکی ازپاهایش رابالاگرفته بودوشلواش رادرمی آوردگفت،چشم حضورت رامی چرخانی هرآن چه می بینی خیال می کنی همه اش همین است.
  پتوی جوان آذری تاشده بودوبالش راگذاشته بودندرویش.سوندوکیسه ادرارش روی زمین افتاده بود.ازخودم پرسیدم آن جوان چه شد؟به خودم گفتم تخت خالی شدبردیم بیمارستان.خودم به خودم گفتم که این طور.
 آن دوزورآورازتوی ساک شان حوله ،زیرپیراهن،جوراب ،شورت وصابون درآوردندگذاشتندروی نیمکت راه افتادندرفتندته سالن. پهلوان گرمکن پوشیده بودوپسرجوان دوبنده ی قرمزتنش بود.عضلات قوی،بدن کارکرده،جسم وجان زنده.ازتوی انبارتکه تکه اسفنج آوردندوسط سالن کنارهم چیدند.روکش زردرنگ راکشان کشان آوردندپهنش کردندروی تکه های اسفنج.رفتندروی تشک خم وراست شدند،پشتک واروزدند،بالاپایین پریدند،عضلات شان راگرم کردندوروی تشک نشستند.
  پهلوان سیگارروشن کردوگفت،توآمدی اینجابازویت راقطورش کردی برای سرکوبی مظلومان نیست.پهلوان اونه که یاوردیگران باشه ازیک نان تا دلش بخواد.
  جفت پرستوبه سالن آمده بود.بادم سیاه وسینه ی سفیددرفضای سالن باجلوه های صوتی قوس برداشت ویکراست رفت سراغ جوجه یی که روی حلقه ی پرتاب نشسته بود.
  تمرین کشنی درسکوت پیش می رفت.مربی میدانداری می کردوپسرجوان دفاع می کرد.روی سروگردن یکدیگرکارمی کردند.مربی تعادل دوبنده ی قرمزرابه هم زد.گارداورابازکردوروی تشک ولوکرد.
  درخشش نورصبحگاهی ویک رشته کوه درچشم اندازفراخ منظروزن ودحترکم،کش وقوس رفتم،آن تکه فلزپرتابه امان نمی داد.
 دوبنده قرمزجنب وجوشش رابیشترکرده بود.مربی اوراکول اندازکردوبافن باراندازدرکنارتشک به پل برد..پهلوان به اهن تلپ افتاده بودو نفس نفس می زدگفت:"این طورمبارزه بکنی اخطارپیاپی می گیری."
  کشتی گیرجوان گفت:"پای حریف رامی گیرم نمی تونم اونوبه افت نزدیک کنم."
  حالااین کشتی گیرجوان بودکه میدان داری می کردوپهلوان رفته بودتوی لاک دفاع.شاگردمربی اش راول نمی کرد.باحرکت آکروباتیک اوراازتشک جداکرد.روی کف پاچرجاندوزمین زدوبه پل برد.
  دردرخشش نورصبحگاهی ازیک رشته کوه شبیه دُم تمساح بالامی رفتم.همان طورکه برآمدگی های کوه راپشت سرمی گذاشتم،اززاویه سرپایین درخط افق چشم ،نمای  نهایی جنگ کم کم نزدیک می شد.افق روشن،زمین بارور،درختان خاموش باسرشاخه های سفیدوزن ودخترکم بادست های بازبه شیوه ی اسلوموشن به سویم می دویدندوپشت سرشان آتشی که به خانه ام افتاده بودخاموش شده بودواین جا وآن جادودودُخان ازخرابه هاش به هوامی رفت.
  چشم بازکردم.کشتی گیرهارفته بودند.سکوت بودوتاریکی.
  درگوشه ی سالن ورزش ،پای دیوارروی دوتانیمکت چوبی درازکشیده بودم ودهنم پُرازطعم تلخ صفراءبود.
  یک رشته نورباریک،نورکدام ستاره؟ازشبکه ی حفاظ پنجره ی سالن روی کیسه ی ادرارجوان آذری افتاده بود.
  زیرنگاه چندتاپرنده به پشت افتاده بودم،ازتشنگی له له می زدم ودوروبرم تاریکی.



   آبیاری  سورنجان



 با ماشین پیکان لکنته ی امیرشیخی راه افتادیم رفتیم کلاچای از آنجا رحیم آباد در سجیران با آن که دم دمای صبح بود از دور و نزدیک زن و مرد آمده بودند ماشین هاشان را پارک کرده بودند و از مسیر کوهستان صعب العبور چهار دست و پا بالا می رفتند.
  امیرشیخی گفت: "اینجا باید چشمه ی آب معدنی باشد، دوای درد سنگ کلیه."
  گفتم : "راهنمای نقشه این طور می گه."
  گفت: " می خوام برم از اون چشمه آب بخورم."
  گفتم: " دیر می شه شب باید در لسبو باشیم. درضمن تو توش و توان خم و راست رفتن تا سرچشمه را نداری."
  شیخی پشت فرمان جا به جا شد و لاستیک ها چرخیدند.
  در گرم آب دشت، جایی که چاک رود و پل رود با هم درهم و برهم می شوند از قاطر خانه دو تا قاطر کرایه کردیم با قاطرچی و یاالله سوار شدیم و قاطرچی از پشت سر. دهنه ی قاطر را دست گرفته بودم، گفت دهنه را ول کن خوش راه را بلده.
  اواخر پاییز بود. آنجا آن سوی کوه ها جایی که دور خیلی دور بود نائره ی جنگ هنوز گرم بود و اینجا باد گرم می آمد. بادی که صیفی جات را خشک می کرد و جنگل را به آتش می کشید. آب رودخانه پایین رفته بود. آب صاف و روشن بود. از پای پل چوبی لرزان، از رودخانه رد شدیم و به آن طرف آب رفتیم به اشکورعلیا.
  همان طور که از کوره راه باریک سنگلاخیِ پر شیب کوهستان مرتفع بالا می رفتیم، دره و رودخانه و جنگل چهره گشایی می کردند. درختان تیره رنگ گردکان با تاج پرشاخه، درختچه های فندق با سرشاخه های گسترده، راش ، ممرز، افرا، بلوط.
  پیرمردی زار و نزار درحاشیه ی جنگل کنار آسیاب آبی اش نشسته بود و به تنه ی درخت تکیه داده بود. آب شاخه ی رود خشک شده بود. از جا بلند شد. چند قدم جلو آمد. برجستگی استخوان شانه و قوس دنده هایش روی تنه درخت نقش بسته بود. دار و دسته مان را ورانداز کرد عقب عقب رفت و پای درخت دوباره روی زمین نشست، خودش را آهسته تکان داد و برجستگی استخوان کتف و دنده هایش در فرو رفتگی تنه ی درخت قالب گیری شد.
  قاطرچی مرد جوانی بود با کت و جلیقه و شلوار و کلاه پشمی، دبوس به دست و گالش به پا. ازش پرسیدم، در سجیران رفتن سرچشمه آن همه دکش فاکش دارد چطور واخوو شدیدآنجا چشمه ی آب معدنی یه.
  در روزگاری نه چندان دور، چوپانی با سه تا بز و چهار تا گوسفند، تهیگاه کمرش سوز می کند می آید پایین می رود نزد حکیم باشی، عکس برداری. دکتر می گوید سنگ کلیه داری توپ پینگ پنگ. دوا و درمان می دهد می گوید برو دو سه ماه دیگه بیا. یارو چوپان شوله بر دوش دو سه ماه بعد می آید، دکتر می بیند توی عکس ازتوپ پینگ پنگ خبری نیست. می گوید توچی کار کرده ای؟ یارو چوپان هاج و واج.  دکتر می گوید راستش را بگو تو یک کاری کرده ای. راه می افتند می آیند قاطی بز و گوسفند  چشمه را کشف می کند و جانمایه ی حکایت،  سه چهار ساعت کش و قوسِ بالا و پایین رفتن از کوه.
  شیخی به قاطرچی گفت: " نکنه ی می خوای بگی خیلی سرت میشه."
  گفتم : "شنیدی چی گفت؟ آب چشمه لیفت و لعابه. اصل قضیه چند ساعت سراجور سراجیر رفتن از کوهه، سنگ کلیه تکون بخوره حرکت کنه بعدش آب چشمه بخوری بشوره بیاره بیرون."
  امیرشیخی چند سال دیگر بازنشسته می شود. می گوید می خوام بروم هامبورگ پیش پسرم. پسرش آنجا ساز و ناقاره می زند. در عروسی و جشن ایرانی ها دایره دنبک می زندآو از ­می خواند­و عقبه ­اش را می جنباند.
  در آن پایین در ته­ دره بولدوزر زرد رنگ دست به کار کندن تونل ، توی رودخانه افتاده بود و دست به دعا مانده بود.
  قاطر از لبه ی پرتگاه قدم بر می دارد. مثل مانکن ها قدم بر می دارد. وقت و بی وقت مکث می کند. شیخی می گوید در آن دمَ به والد و والده اش بد و بی راه می گوید. آن سوی خم کوره راه را نمی بینی، مکث می کند. می گوید،­از روبرو قاطر می آید. زیر دست و پایت عضله­ اش سفت می شود. می گوید، به سربالایی نزدیک می شویم.
  آن پایین چاکِ کوه­ دراز و کشیده ته­ اش ناپیدا. خارو خاشاک روییده از درز و دوز تخته سنگ های ور آمده از سینه کش کوه. قلوه سنگ از زیر دست و پای قاطر جست می زنداز شیب تند رها می شود بی صدا و شتابان می رودو دیده نمی شود.یکبار­در لبه­ ی پرتگاه بی حرکت ماند، شیخی نهیب زدراه بیفت­ حیوان نازا. قاطرچی گفت کاری­ اش نداشته باش بذار به حال خودش والا پرت ات می کند توی دره.
گفتم، در شریعت موسوی اجتماع خر و اسب جایز نیست.
  آبادی به آبادی می رفتیم شورای محل، دفتر دستکمان را در می آوردیم می گفتم،من کارشناس محصولات کشاورزی ،ایشان مامور آمار اداره­ی کشاورزی. چند تا گاو چند تا گوسفند چند تا بز و مرغ و خروس و کند­و­له دارید. سطح زیر کشت گندم و چای وایله و بیله.
  کومه های تنگ و تاریک اسکلت شان چوبی و دیواره هایشان کاه گلی با شاخه های دراز و باریک درختان و بام های پوشیده از علف های بلند. لانه ­ی مرغ و خروس روی شاخه­ ی درختان. لباس مردان از پشم سفید و سیاه گوسفند و تن پوش زن ها پارچه های الوان گلدار و روسری ابریشمی و دختران جوان چشم به راه مردانی که در جبهه­ ی جنگ دشمن رامی تاراندند ، شب ها در بسترشان آه می کشند.
  از شمال از مناطق ییلاق در آمدیم. رفته رفته از انبوهی جنگل کاسته می شد و کم کم زمین بوته زار و گونه های مرتعی می شد و پل رود با آن کپه های سنگ در مسیر فال و فول­اش دیواره های شیب تند به خود می گرفت و در بالا دست بستر رود به شکل گارشوی بچه در می آمد. امروزه روز راه ها آسفالت شده. تاسیسات ذخیره­ ی آب به لوله های آب رسانی پمپاژ می شود، باغات کیوی با آبیاری قطره ­­یی، پرورش ماهی سردابی ، قزل آلا در استخر آب شیرینِ چشمه، ردیف ماشین های جیپ و کامانکار با بار چوب و برگ چای از جاده های خاکی به جاده آسفالت ، پمپ بنزین، جاده آسفالت از زیار و جنگل لولمان به کجید،ازاسپیلی تا آن سوی البرز، سیمان لوشان.
  از سیاه برگ و دو آب و توسه چالک نمونه برداری سالانه کردیم و سر ظهر به آبادی یی رسیدیم با پنج خانوار. صدای اذان می آمدازدو نقطه­ ی نزدیک به­ هم ­و صدای بع بع گوسفند . گفتم، چه طور دو تا آبادی این قدر نزدیک به هم و دو تا مسجد؟ گفتند، جوردهی ها توی مسجد کنار ما نمی نشستند. در مسجد با ما نشست و برخاست نمی کردند. گفتیم بروید شاشوزبیده ها برای خودتان مسجد بسازید مرده شور دک و دیم تان را ببرد.رفتند برای خوشان مسجد علم کردند با آجر وسقف شیروانی.
  امیرشیخی نان کلاچ می لنباند گفت: "اونا چند خانوارند؟"
  گفتند: "سه خانوار"
  گوسفند و بز 40 رأس. گاوو گوساله 20 رأس. سطح زیرکشت سیر و پیاز و عدس و نخود و سیب زمینی خود مصرفی. گندم رزق سالانه. تعداد خانوار5 خانوار.
  در کوره راه وربن مرد میانسال سیه چرده­ ی جنگل نشین یک پشته هیزم روی کوله اش بود می گفت ته دلش  سنگ شده ، دم به دم اوغ می زند. سال گذشته با امیرشیخی در کوه و کمردیلمان واسپیلی پّر و پیاده سرگردانِ حاشیه­ ی چاک رود بودیم پیرمردی رادر جنگل دیدیم در شاخه زنی از درخت پایین افتاده بود، لمه لس در پای درخت دست به کمر آخ و اوخ اش بلند شده بود. شیخی قرص مسکّن به اش داد گفتیم همین جا باش تکون نخور بریم آبادی قاطر بفرستیم پایین. یکی دو ساعت در بدری و زخم و زیل. در عین شیخ دیدیم یارو جنگل نشین جلو قهوه خانه­ ی سر راهی روی تخت نشسته از نعلکبی چای هورت می کشد . چشم و ابرو انداخت چند تا دیگه از آن حبّ کمر درد به اش بدیم برای روز مبادا.
  سرخ تله و بنان و امیرمحله را پشت سرگذاشتیم. بی آن که برف باریده باشد کوهستان و مراتع زیر پوشش نازک برف بود. بوی تن قاطر با بوی تن ام قر و قاطی شده بود.
  در خم کوره راه مردی باکت و کول ور قلمبیده کاشکول دورگردن کنار یک کپه قلوه سنگ چمپاتمه زده بود و کف دستش را روی پیشانی اش گذاشته بود. یال قاطر را مشت کرده بودم با اهن تلپ از جلویش رد می شدم شیخی از پشت سر به مزاح گفت چندتا بز چند تا گوسفند چند­تا گاو­داری . یارو دک و پوز لافند بازها را داشت. بی آن که دستش را از صورتش بردارد با کف دست به پیشانی اش زد.
  به قاطرچی گفتم: "آن کپه سنگ چی بود دم دستش تلنبار."
گفت: "زنش را آنجا سنگسارکردند."
  گوسفند و بز 25 رأس. گاوو گوساله 15 رأس. سطح زیر کشت مصرف سالانه. تعداد خانوار3­ خانوار. گندم، ما گندم نداریم.
  روستایی جنگل نشین چند تا کیسه فندق آورده بود­دم دکه­ ی سرهم بندی شده که کیسه های فندق در آن انبار می شد. خل و چل بودن با پک و پوزاش جور در می آمد. شیخی گفت چند تا گاو ، چند تا...
  یارو شکاف دهنش را باز کرد شروع کرد بدو بی راه گفتن به مام حسین.
  شیخی گفت مام حسین دیگه کیه؟ فحش می داد ای تس وچس به انگاره ات و حرف خودش را می زد و گوش نمی داد. می گفت گاو را می خرید یک لحظه شکناک شد کاسه­ یی زیر نیم کاسه است مام حسین گا واش را می فروشد و حالا واویلا از شهر آمده اند یقه­ ی او را گرفته اند. گوشش بدهکار نبود کار ما بگیر وببند نیست و هی می گفت مام حسین زرد گوش صبر کن دستم به ات برسد. تشر زدم ول کن این سفیانی را کلا فه مون کرد. بنویس شب ها گرسنه می خوابد، خواب آبگوشت بوقلمون می بیند.
  از ایزنی و چاکان و شیرکوه عبور کردیم دم غروب در لسبو جلوی کومه­ ی میزرا علی از قاطر پیاده شدیم.
  ابر پَر مانند از خط الرأس البرز با سبکبالی پایین می آمد چاک کوه و دره را پُر می کرد و با نرمه بادی دانه های سبک برفِ مراتع را پراکنده می کرد. هوا تیره و تار بود.
  از لابه لای تخته سنگ های بی رویش کوه، درخت تنومندی به آسمان قد برافراشته بود. پوست تنه اش یقور وقهوه یی تیره و چاک چاک، چند تکه پارچه­ ی سبز و سیاه از شاخه های گسترده اش آویزان بود.
  دیواره های کاهگلی کومه پوشیده از پرچم های یاد بود رنگارنگ کوهنوردان بود با حاشیه­ ی ملیله دوزی شده­ی سبز، قرمز ، آبی ، صورتی. گروه کوهنوردی کاکوه،بلال حبشی،عقاب دم سفید، جعفر طیار. هیزم در بخاری هیزمی می ترکید و تاق تاق صدا می داد. قاشق و ملاقه­ ی چوبی ، دیگ گلی و ظرف و ظروف مسی دود زده.
  امیرشیخی هنوز عقبه اش را روی خرسک پاره پوره جابه جا نکرده بود که پیرزن گفت: "رفتی تفنگ دست گرفتی با این یتیمچه چه کنم؟"
  دختربچه در پر و پای هفت هشت سالگی اش بود و جوشانده ی گل گاوزبان می خورد. گفت ، گاو ما قطره قطره شاش می کند.
  میزرا علی چهارزانو نشسته بود و به شعله ­ی آتش که سینه زنان از سر وکول هم بالا می رفتند زل زده بود.
  با موهای سفید سر و صورتش می شد یک جفت دستکش برای نوه اش دست و پا کرد.
  قاطرچی کلاه اش را از سر برداشت یک تکه کاغذ تا شده از کلاه اش افتاد زمین. کاغذ را گذاشت توی کلاه اش و کلاه را گذاشت سرش.
  میرزا علی گفت: "هر غریبه از راه می رسد سفره­ی دلش را پیش رویش باز می کند."
  گفتم: "دام و دامداری تون محدوده، امکانات کشت و زرع ندارید، چرا نمی آیید توی طرح های شرکت دولتی از جنگل مراقبت نمی کنید. جنگل داره تخریب می شه."
  میرزا علی گفت: "آقا را چه کنیم؟"
  گفتم: "آقا دیگه کیه؟"
  سرش را چرخاند به بیرون کلبه اشاره کرد گفت : "اگه کوچ کنیم برویم کارخانه­ ی چوب بری، باغداری ، کارگاه صنایع دستی، آقا تنها می ماند."
  قاطرچی گفت: "درخت را می گوید، درخت نظر کرده را."
  میرزاعلی گفت: "نه،دارکو نیست. انسانیه که شکل و شمایل درخت را دارد."
  پیرزن فانوس روشن را داد دست بچه، بچه برد بیرون گذاشت پای درخت.
  میرزا علی دم به دم سرپوش دیگ گِلی روی سینه اش می گذاشت. گفت: "می توانی به چوب اش نماز بخوانی."
  شیخی گفت: "چه طوری آوردند تا اینجا تا ذروه­ ی کوه سرت را بلند کنی دشت قزوین را می بینی."
 تبریک وتسلیت.درپوش تابوت را کنار زدندیک مشت استخوان  جزغال بود و چندتکه پنبه. والسلام.
  پیرزن خاکه­ ی قند توی استکان می ریخت گفت: "رفتی تفنگ دست گرفتی ازچی رفع بلاکنی؟ از آب و روشنایی که داریم؟ از راه و جاده که داریم ؟از دوا و درمان که داریم؟ از کلّه جوش که جلوی مهمان می گذاریم؟ دشمن، دشمن، دشمن را از چی پس بزنی؟"
  شیخی به پهلو دراز کشیده بود دستش را روی گودی کمرش گذاشته بود گفت: "ازاون درخت."
  به اش چشم غرّه رفتم چشماتو با مفصل انگشت های اشاره مالش بده اسید دیده ات مردمک ها را جلا می دهد تصویر هر آنچه تار و تور است روشن در دایره ی سیاهی اش می افتد­آن طورکه آدم های دلشکسته ی دور برت می بینند.
  دختر بچه با یک مشت برف به کلبه برگشته بود. توی قوطی حلبی موران زده گُل و گیاه روییده بود به رنگ بنفش، بخش بخش، با خرطوم دراز بیخ و بن زرد رنگش از خاک بیرون زده بود. دخترک جنگل نشین گلوله­ ی برف را پای گُل و گیاه پت و پهن و صاف و صوف کرد.
  گفتم: "می تونی بگی این گُلی که داری به اش آب می دی اسمش چیه؟"
  گفت: "سورنجان."
  گفتم: "نه، این گل اسمش گل حسرته."
  گفت: "نه، سورنجانه."
  گفتم: "نه، نه، تو داری گل حسرت را آب می دی."
  قاطرچی از جا بلند شد گفت:" گل حسرت­ ، ­سورنجان فرقش چیه؟"
  امیرشیخی دست و پایش شل شده بود و خواب گُل پسرش را می دید در آن سوی دنیا قر کمر می دهد و او نشسته دارد برایش دایره دنبک می زند. قاطرچی رفته بود به قاطرهاش سربزند. میزرا علی این مرد شصت ساله­ ی سینه چاک چند تا سرفه­ ی آذرخشی کرد گفت : "امان از این سینه."
  دخترک گونه اش را روی زانوی پیرزن گذاشته بود. باقیافه­ ی اخم آلود چشمانش را بست و همان طور که کم کم به خواب می رفت، چهره اش باز شد و لبخند زد.  پرتو نور فانوس به پلک های سبک اش می تابید. غلت زد به پشت خوابید و نفس گرمش به سرو صورتم خورد و خط لبخندش محو شد.

Wednesday, August 15, 2018


   آواز آسااو
­

  خیابان یکطرفه  بود . به چپ و راست نگاه کرد. از عرض خیابان عبور کرد و در حیاط خانه را باز کرد .
  پشت دیوار کوتاه حیاط خیابان سی متری بود، بلوار ساحلی، درختان غمزده ­ی کاج در شب پاییزی ، خط باریک موج شکن در تاریکی و باشگاه ملوانان و سوسوی چراغ راهنمایی شناور و قایق های وارونه در پای اسکله درلب آب .
 از پله ها بالارفت­. ­در هال چراغ حیاط­ را­ روشن کرد. کلاه و شال گردن و اورکتش را از جارختی آویزان کرد. با آن که سنی ازش گذشته بود، موهایش هنوز جوان بود . پولیور خاکستری رنگ تنش بود با دایره ­ی کوچک سرخ و سفید روی قلبش .
  پسر جوانی در اتاق پشت میز کامپیوتر نشسته بود و با صدای رگه ­دار و ته لهجه­ ی گیلکی اش آواز می ­خواند .
  از دم در گفت : " آقاپسر ، مادرت تلفن نکرد ؟ "
  پسر گوشی را از گوش هاش برداشته بود ، گفت : "نه پدر ."
  گفت : " نمی دونی کی می آد ؟"
   پسرگفت:"نه اون  با من هم میانه اش چنگی به دل نمی زنه."
  گفت : " با بهنام چی ؟ "
  پسر گفت : " ازگیل تُرش ."
  پدر گفت : " پس چرا رفته خونه شون ؟ "
  پسر گفت : " خب ، خونه­ ی دخترشه ، دامادشه."
  گفت، پدر شام ات را گذاشته ام روی شومینه.
  پدر گفت : " نکنه داری بی ناقاره گارمان ­ترانه ­ی فولکلور ضبط می کنی ."
  پسرگفت: " نه. نه. ما چهار نفریم ، دراتاق گفتگو داریم کال گپ می زنیم، آواز می خونیم."                  
   پدر ­به ­دوربرش چشم چرخاند،گفت : " چهارنفر؟ اتاق ؟ اون سه تای دیگه کجایند ؟ "
  پسر گفت : " توی لپ تاپ."
  پدر به پسر نزدیک شد . بوی خوش جوانی . موهای پرپیچ و خم بلوطی ، خط مورب پل دماغ و چشم های آبی که شب توی عکس ها مردمک­ هایش قرمز می شوند . سیگار دان هیل و فندک دوپون دم دستش. این پسرش بود، آرش. بی زه و زاد در پرو پای سی سالگی.
  بالا سمت چپ صفحه­ ی­ کامپیوتر، تصویر مرد جوانی بود باریش و سبیل طلایی پشت سرش روی دیوار  زیر چراغ روشن عکس چندتا گوزن شمالی با شاخ های شاخه شاخه در علفزار یخ زده ، دریچه های مشبک چوبی با پرده های توری . از طرز نشستن اش روی صندلی دسته دارمی شد پی بُرد که در کودکی مادرش پوشک اورا زود به زود عوض کرده است .
  پایین سمت چپ ، تصویرمرد قد کوتاهی بود با صورت گرد و چشمان نیمه بسته، دستمال سرخ به گردن. پشت ­سرش جعبه­ ی گرامافون و شیپوری اش، گوشه­ ی اتاق کیسه های قهوه روی هم.
  بالا سمت راست ، دختر جوانی در ایوان بدون سقف  روی صندلی حصیری نشسته بود. تی شرت زعفرانی کم رنگ تنش بود بی جی جی بند، روی سینه اش درخت نارگیل چاپ شده بود. رنگ پوست صورتش و گردنش شاه بلوطی­، یک شاخه موز توی سبد بغل دستش بود. پشت سرش میدان سوت و کور پیدا بودکه  هفت هشت خیابان باریک ازش جدا می شد. کرکره­ ی مغازه ها پایین بود. با آن که دم صبح بود  دختر جوان دستی به سر و صورتش کشیده بود .
  هر سه گوشی گوش شان بود و به روبروی شان خیره خیره نگاه می کردند .
  پدر مثل اتوبوس زهوار در رفته یی بود که هندل خورده داشت گرم می شد .
  پسربه مردی که دستمال دور گردنش بسته بود اشاره کرد گفت : " این اسم مجازی اش ناپو است . خولیو آلبوخار. ساکن حومه­ ی شهر خولی در پرو . ناپو اسم رودخانه ایه در پرو . موطلائیه ، ورنرفون داگرمن . اسم مجازی اش آرورا ، شفق قطبی . تکنیسین اتاق عمل بیمارستان در مالموِ سوئد . دخترخانمِ ببین وبترک اسمش آسااو . دانشجوی کارشناسی ارشد مدیریت و بازرگانی دریایی. ساکن بندر پو آپوآ دروست ساموآ در اقیانوس آرام. هفته ­ی پیش با هم آشنا شدیم . اون دفعه فیلم شکستن امواج فون تریر را بررسی کردیم، این دفعه داریم حرف های کترایی می زنیم و آواز می خونیم ."
 پدر گفت : " چطورهمچین چیزی ممکنه ؟ "
 پسر گفت : " همین طور که می بینید ."
 پدر گفت : " اسم مجازی توچیه ؟ "
 پسر گفت : " روگا ."
 پدر اخم کرد . روگا رودخانه ­یی بود که از مرداب به دریا می ریخت .
 آسااو در اقیانوس آرام سرو گوشش می جنبید . پسر پیچ بلندگو را بالا آورد صدای دختردراتاق پیچید .
 روگا گفت : " می گه اون کیه پشت سرت وایستاده ."
 پدر گفت : " اونا چطوری ما را می بینند ؟ "
 روگا به بالای کامپیوتر اشاره کرد گفت: " از اون دوربین ."
 شفق قطبی گفت : " گنجینه ­ی کشور ما آدم های پیر بازنشسته اند ."
 پدر گفت : " به این جوان وایکینگ بگو ، گنجینه ­ی شما شاخ گاو و کشتی های باد بانی مهاجمه ."
 پسر آهسته گفت: " پدر این چیزها را نمی شه ترجمه کرد . نیش و کنایه را درک نمی کنند ."
  پدر زیر لب گفت : " سوئد ، پرو ، اقیانوس آرام. این همه دور و این همه نزدیک ."
  پسر خندید و گفت : " کشورهای پنج قاره شده عین پیله على باغ ."
  پدر گفت : " یه چیزهایی در همین مایه . خیلی عجیبه . یه دقیقه  صبر کن."
  نفس اش را با سر و صدا از دماغش بیرون داد. آمد رفت اتاق خودش ، از قفسه ی کتاب، اطلس لاروس را برداشت آمد صندلی را کشید شانه به شانه ­ی پسرش نشست و ذره بین به دست شروع کرد ورق زدن اطلس . پدر مهندس  نقشه برداری سازمان جنگل ها و مراتع بود .
 آسااوگفت : " پدرت چه کار می کند ."
 روگا گفت : " تک تک شمارا از توی نقشه ردیابی می کند ."
 دخترکف دست های کوچکش را روی گونه هایش گذاشت و ناپو صندلی اش را عقب برد، دو پایه­ ی جلویی را بالا آورد و دست هایش را گذاشت پس گردنش.
 پدر با ذره بین دستی خولی را در پرو، بندر پو آپوآ را درساموای غربی در اقیانوس آرام پیدا کرده بود. صفحه ­ی ­راهنمای مناطق زمانی را باز کرد­­ و گفت­:­" می تونم با اینا حرف بزنم ؟ "
 پسر گفت : " چرا که نه ."
 شفق قطبی و ناپو و آسااو ساکت نشسته بودند و جم نمی خوردند . پدر سرش را بلند کرد و به صفحه ­ی کامپیوتر زل زد .
آسااو گفت : " چرا پدرت حرف نمی زند ."
 پدر گفت : " گفتی اون جوان سرخ پوست اسم واقعی اش چیه ؟ "
 پسر گفت : " خولیو کارلوس آلبو خار ."
 گفت : " به اش بگو ، دَم مرز بولیوی، نزدیک دریاچه­ ی تی تی کاکا. اونجا حالا ساعت یک ­و سی ­دقیقه­ ی بعداز ظهره ."
 ناپو همان طور که دست هایش را پشت گردنش حلقه کرده بود روی دو پایه ­ی پشتی صندلی جلو عقب ­رفت­ گفت : " اوه ، پدر بزرگ. آدرس ایمیل تان چیه ؟ "
 پدر گفت : "گمان کنم تازه از کار و کاسبی اومده خونه ."
  پسر گفت : " امروز یکشنبه است پدر . "
 آسااو با نوک انگشت اشاره به سینه اش می زد .
  پدر گفت : " به اون دختر خانم بگو ، اقیانوس آرام جنوبی، ساموآی غربی، جزیره­ ی ساوایی و خلیج آسااو ، بندر پوآپوآ . اونجا ساعت هفت و­ سی ­دقیقه ­ی بامداده . آب و هوا مرطوب، دریایی ."
 آسااو صورتش را کف دست هایش پنهان کرد به جلو خم شد وگردن بندش از چاک پیراهن یقه بازش بیرون ­آمد .
  پدر گفت : " اونجا توی اون جزیره، روی خط بین المللی زمان، نمی دونم امروز دیروزه یافردا. "
 آسااو خندید . پدر گفت چی داره می گه. پسرگفت داره می گه پدرت چی داره می گه . پدر گفت، ازش بپرس توی اون جزیره جاهای دیدنی هم دارید .
 آسااو گفت : " حاشیه ­ی جنگل های انبوه استوایی. "
 ناپو با یک دست توی فنجان قهوه می ریخت و با یک دست مگس ها را از دور و برش می تاراند. شفق قطبی با فشار انگشت در کاسه ­ی پیپ توتون چپانده بود و دود و دم راه انداخته بود. در پسزمینه­ ی تصویر آسااو دو دختر بچه ­ی هفت هشت ساله در خیابان به جست و خیز درآمده بودند. روپوش ها به رنگ گل یاس ،کوله بردوش وفرفره­­ ی زرد زعفرانی چرخان دردست .
 پدر گفت : " حالاتو ، ورنرفون فلان بهمان ، لطفا بلند می شوی دوربین ات را می چرخانی طرف پنجره ­ی اطاق ات ."
 شفق قطبی گفت، اوکی و بی آن که از جا بلند شود باكف دست دوربین را دست گرفت و اتاق ورنرفون داگرمن در اسکاندیناوی تاریک شد . خولیو کارلوس آلبوخار در پرو قهوه اش را در فنجان فوت می کرد و در اقیانوس آرام دختر بچه های فرفره به دست در پیاده رو دور شده بودند. اتاق ورنر فون داگرمن در مالموی سوئد روشن شد . تصویر درشت پنجره­ ی اتاق شفق قطبی صفحه ی کامپیوتر را پر کرده بود . برف می آمد. آنجا نزدیک قطب شمال پشت پنجره برف می بارید .
 آسااو گفت پرده را کنار بزند .
 دست شفق قطبی با کرک های طلایی وپیپ روشن پرده راکنارزد .
 خیابان و سرشاخه های درختان حاشیه­ ی پیاده رو پوشیده از برف بود. چراغ ساختمان های سنگی روبرو  طبقه به طبقه از لابه لای دانه های سنگین برف سوسو می زد و در آن میان اسباب بازی بچگانه، ماکت هوا پیمای مسافربری دور میله­ ی بلندی که به اش وصل بود در برف دانه ها چرخ می زد. برف می بارید و هواپیمای بوئینگ با چراغ های روشن دم به دم از جلوی پنجره رد می شد .
 آسااو گفت : " ما اینجا برف نداریم . "
 روگا گفت : " شفق قطبی می گه دوربین را دست بگیرم منظره­ ی اسکله و کارخانه­ ی کشتی سازی شهرمان را به اش نشون بدم ."
 پدر گفت : " به اون مرد سرخ پوست بگو دوربین اش را بچرخونه طرف در و پنجره ­ی خانه­ ی روستایی اش ."
 در تصویر درشت، در مرز بولیوی پرو دوربین یک لحظه چماق کت وكلفتی را در گوشه ­ی چهاردیواری نشان داد که با روبان و گل های کاغذی رنگارنگ تزیین شده بود و چند تا قاشق وملاقه ­ی چوبی و خورجین و دوربین روی در چوبی نیمه باز لنگ زد و مکث کرد .
 در حیاط بی در و دروازه، زن میانسالی با تن پوش گرد زرد شبیه کدو قلیانی سرپا ایستاده بود و ناخن دستش را می جوید . در آسمان در سطح پایین یک دسته طوطی سبز از جلوی دوربین عبور کرد. باد در پروبال شان افتاده بود. در کف حیاط باد خاک و خس و ریزه کاه را این سو و آن سو می برد. سنگ پاره ها و کاکتوس ها روی خاک پشته .
 روگا گفت : " می گه می خواد رعد و برق بزنه ، رگبار بیاد ."
 در پسزمینه­ ی تصویرِآسااو مرد گوشتالوی خپله یی خم شده بود کرکره ­ی مغازه اش را بالا می برد. پیراهن آستین کوتاه گلدار تنش بود. پسرک نوجوانی با شورت سفید و پیراهن رکابی زرشکی سوار بر دوچرخه از راه رسید و کنار جدول پیاده رو هردو پایش را زمین گذاشت و بی آن که رکاب بزنه دور زد . مرد خپل با یک باکس کوکا از مغازه بیرون آمد. نوشابه ها را روی فرمان دوچرخه گذاشت. پسرک رکاب زد و از صفحه ­ی کامپیوتر بیرون رفت.
 پدر سرش را پایین آورده بود و به پشت دستش که روی کاسه ­ی زانویش گذاشته بود خیره مانده بود. رگ های برجسته به رنگ آبی تیره، مفصل های­ انگشتان ­ورآ­­مده. موها جدا ا هم روی پوست کناره ­ی دست .
 صدای رعد و برق در اتاق پیچیده ویک لحظه شیپور گرامافون در پرو روشن شد.
 شفق قطبی گفت: " اگرلارس فون تریر اینجا بود از این صحنه فیلم بر می داشت به فیلم اش اضافه می کرد ."
 آسااو گفت : " چرا پدرت سرش پایین است. از رعد و برق می ترسد؟"
  نسیم صبحگاهی موهایش را به بازی گرفته بود. بی آن که گودی زیر بغلش دیده شود با لبخندی دخترانه طره ­ی موهایش را با دست از روی پیشانی کنار می زد.
 پسر گفت: " پدر ."
 پدر ازدل ودماغ افتاده بود. گفت : " زمانه و نوه هاش، اونا چی ؟ "
 در تصویر درشت در پاسیفیک جنوبی آسااو به زبان ساموآیی آواز می خواند .
 پدرگفت: "یک کم صداشو بیار بالا."
 پسر گفت : " چه گفتید ؟ "
 پدر گفت : " هیچ چی پسرم . آواز تونو بخونید . به دل نگیرید ."
 ذره بین و نقشه اش را دست گرفت از جا بلند شد . به سالن آمد و در اتاق را پشت سرش کیپ کرد. همین و شب بخیر . ظرف غذایش را از روی شومینه برداشت بایک تکه نان سنگک روبروی تلویزیون روی کاناپه نشست و تلویزیون را روشن کرد.
  سه مرد سالخورده روی صحنه در برنامه ­ی میز گرد ، فلسفه و حکمت و حرکت جوهری صدرالمتألهین را کند و کاو می کردند . آیا موجودات حقایق متباین اند  یا اصل و حقیقت هرچیز وجود هیئت واحده است . تصویر مردانِ چند و چون بطور وارونه، سرها پایین و پاها رو به هوا ، جلوی تلویزیون روی شیشه بندِ میز غذا خوری افتاده بود . همانطور که قاشق را در ظرف سوپ اش می چرخاند به تصویر روی شیشه خیره شد. کفش های یوقور، پاچه شلوارگل وگشاد، دست شاپلاق روی ران پت و پهن. صدای تلویزیون را پایین آورد.
 باریکه نوری درزِ پاگیرِ در اتاق پسرش  را روشن کرده بود. صدای آواز آسااو از آن سوی دنیا، از اقیانوس آرام به گوش می رسید .
 همین و شب بخیر . ظرف غذا را با پشت دست کنار زد . بلند شد چراغ های سالن و آشپزخانه را خاموش کرد. رفت کنار پنجره و ردِ بخار روی شیشه را با سر انگشت هایش پاک کرد .
  ماه در هاله یی از غبار. درخت انجیر روی دیوار آجری. شب پاییزی شناور در اسکله و قایق های وارونه و آب تیره ­ی آبراه . خانه ها شانه به شانه دست در دست صف بسته رو در روی خانه های این طرف کوچه و آن سوی آبراه ، چراغ های باشگاه ملوانان یک یک خاموش می شد.