Showing posts with label داستان کوتاه. Show all posts
Showing posts with label داستان کوتاه. Show all posts

Wednesday, January 23, 2019



  در‌مایه‌ی ابوعطا بنواز

  دختر در خواب‌ وبیداری گفت: "من خیلی جوانم. چرا باید بمیرم."
  به پرستار زن گفته بود، کنار تخت می‌ شینی از جات تکان نمی‌ خوری. بیمار اندوکاردیت کرده. قلبش چرکیه. عارضه داره. فرستادنش اینجا. خواست از جاش بلند بشه، نمی‌ ذاری. بلند بشه می‌ میره.
  در اتاق نیمه‌ روشن، مرد چهارشانه‌‌ یی پشت به در، جلوی چوب‌ رخت ایستاده بود. روپوشش را از دست راست درآورده از جارختی آویزان کرد. گوشی را توی جیب روپوش گذاشت. به موهای بغل سرش دست کشید. کتش را برداشت و به‌ طرف در برگشت. دکتر براری متخصص جراحی عمومی.
  کتش را از دست چپ پوشید. کت‌ وشلوار خاکستری. تولیدی بوخوم. مهتابی را خاموش کرد و از اتاق بیرون آمد.
  بخش جراحی بیمارستان ساختمان قدیمی است. راهروی پهن، دوتکه می‌شود. سمت راست اتاق مدیر گروه جراحی و اتاق خدمه و ناظر فنی. دست چپ اتاق‌هایی که بیمارها در آن بستری می‌شوند.
  انتهای راهرو در خروجی است. ماشین دکتر براری در حیاط، زیر درخت کت‌ وکلفتی پارک شده است. دکتر از راهروی سمت چپ به‌ سوی در خروجی راه می‌افتد و دم در اتاقی می‌رسد که پسر ده دوازده‌ ساله‌ یی روی یکی از تخت‌هایش خوابیده است. سُند به‌َاش وصل است. سِرُم توی رگ و لوله توی دماغش‌ و بغل‌ دستش رادیو ترانزیستوری.
  پسر اسمش عطا است. از شیرجوپُشت یا مراد دهنده. از یکی از دهات همین دوروبرها. فرقش چیه؟
  دم ظهر دکتر براری به حرف‌ وحدیث زن دندان زد. قورت داد و هضم کرد. درد شکم. استفراغ بعد از خوردن غذا. عکس معده و روده نشان می‌داد ابتدای دوازدهه‌ ی مریض زخم مزمن دارد که باعث انسداد خروج مواد غذایی از معده می‌شود. مشکوک به گاستری‌ نوما. پسر گردنش کج شد. زار زد، امروز نه. امروز نه. دکتر گفت، امروز نه که چه؟ غروب مسابقه‌ ی فوتبال ایران ژاپن بود. پسر می‌خواست از تلویزیون تماشایش بکند. مادرش گفت، برات رادیو می آرم. پسر گفت، می‌ خوام ببینم خداداد دروازه‌ی حریف را سوراخ‌ سوراخ می‌ کنه.
  پسر با سرخوشی بی‌ هوش شد. داد زد گور پدر داور. قاه‌قاه خندید و در مکندگی سیاهچاله فرورفت.
  دکتر عصب معده را قطع کرد. یک قسمت از معده و روده را پاره کرد. پاره‌ پوره‌ ها را به هم دوخت. حالا معده مستقيما تخلیه می‌شد به داخل قسمت دوم روده.
  غروب پسر گریه کرد و از سیاه‌چاله بیرون آمد. به آدم‌ها یی که دور و برش نبودند بدوبیراه گفت. دست‌ وپایش را به تخت بسته بودند. زار زد دستش را باز کنند و آنتن رادیو را رو به پنجره چرخاند.
  در ورزشگاه جوهور، مسابقه شروع‌ شده بود و ایران یک گل عقب بود. صدای گزارشگر روشن بود و قطع و وصل نمی‌شد. تیم حریف ناکایاما و کازو را در خط حمله داشت، سوراخ دهان‌گشاد دفاع تیم ما را به‌ راحتی پیداکرده بود جناح راست و دست‌ بردار نبود و ناکایاما دوروبر این حفره ورجه‌ وورجه می‌ کرد.
  پسر اسامی بازیکنان ایران و ژاپن را قر و قاطی می‌ شنید. دردی حس نمی‌ کرد. جز این‌ که خداداد را در آن میان گم‌ کرده بود. لوله‌ ی سُند‌ رنگش عوض‌ شده بود. از حال رفت و به هوش آمد و سروکله‌ ی خدادا پیدا شد و گل زد. گل دوم از کنار تیر دروازه وارد دروازه شد و ژاپن حذف شد و ایران رفت جام جهانی.
  اوكادا کک توی تنبانش افتاده بود، دو تا مهاجم تازه‌ نفس به میدان آورد. خیلی خب. بیاره. ناكاتا توپ را سانتر کرد و در هاج ‌و واج مدافعان، شوجی جو با ضربه‌ ی سر توپ را وارد دروازه‌ ی ما کرد. روز از نو، روزی از نو. حالا باید دید کی گل طلایی می‌ زند.
  صدای گوینده قطع‌شده بود و صدای امواج می‌ آمد که چیزی روی آن سوار نبود. صدا را زیاد کرد. صدای گزارشگر اتاق را گذاشت روی سرش. در وقت دوم اضافی، آسیب‌ دیدگی دروازه‌ بان بیشتر شده بود. هفت هشت ده بازیکن اخطار گرفتند.
  پرستار سرش را آورد توی اتاق گفت: "آقاپسر، درسته که بخش خلوته، ولی بیمار قلبی داریم."
  همان ناكاتا به‌ راحتی آمد پشت محوطه‌ ی جریمه. ضربه‌ ی پای او را دروازه‌ بان دفع کرد. مدافعان توپ را تعقیب نکردند. اوكانو ناظر صحنه بود و با یک ضربه‌ ی بغل ‌پا کار را تمام کرد.
  گزارشگر داشت کاسه کوزه را سرمربی خارجی می‌ شکست که پسر رادیو را خاموش کرد.
  دکتر براری پسر را دید که رادیو را با پشت دست کنار می‌ زند و یک‌ لحظه موهای پشت گردنش سیخ شد. از دم در گفت: "آهای، پهلوان کچل. تو که زور هفت هشت‌ تا ورزاو را داری، چرا خودت نرفتی بازی بکنی، به حسابشان برسی، ماتم گرفته‌ای."
  پسر کش‌ وقوس رفت از تخت پایین بیاید،اما گویی از پشت سر توی چاه افتاده بود. نه نای بلند شدن داشت و نه دستش به طوقه‌ ی چاه می‌ رسید.
  دکتر راه افتاد و به اتاقی که دختر جوان در آن بستری بود نزدیک شد.
  دختر سُند و سِرُم به‌اش وصل بود. موهای طلایی‌اش هاله‌ ی دور سرش بود. پشت دست‌هایش را روی تپه‌ ی ونوس‌اش گذاشته بود. دور و برش دسته‌ دسته گل بود. پرستار پشت به پنجره، روی صندلی نشسته بود و داستان علمی تخیلی می‌خواند. "مغاک سرد و خالی فضا آن‌ دورا از هم جدا می‌ کرد. گردش فکر او کامل شده بود. از ستارگان و از میان برهوت کیهان به دنیای بشر سفرکرده و سرانجام به واحه‌ ی پرت و منزوی روح انسان رسیده بود."
  دختر از دوردست صدای کوبش طبل می‌شنید که کم‌کم نزدیک می‌شد. مرد جوانی را دید کنار استخر مهمانسرا ایستاده بود. تصویر پله‌ها و در ورودی و پنجره‌ها و سالن خلوت روی آب افتاده بود. مرد توی آب پرید. از پله‌ها بالا رفت. از راهرو گذشت. به سالن رفت و روبروی زنی که پشت میز شام نشسته بود، نشست. روی میز شمع بود به نازکی انگشت کوچک دست. بچه‌ گربه به صورتش زبان می‌ زد. دختر خندید و گفت، چرا همچین می‌کنی. شمع‌ها را یکی‌ یکی فوت کرد و از خواب بیدار شد و کش وقوس رفت بلند شود.
  پرستار کتاب را دَمَر روی تخت ‌انداخت. پاشد سرشانه‌های دختر را فشار داد و با صدایی که در اتاق پیچید داد زد،بگیر بخواب.
  دختر پلک‌هایش رو هم افتاد و چند لکه‌ ی نورانی دید جرقه می‌زد و صدای طبل را از دم در شنید. درختی دید آتش‌ گرفته. کوه سرش عرق چین سفید بود و لکه‌های نورانی از هم جدا شدند و هوا فرار کرد و نوارهای روشنِ درهم‌ وبرهمِ نور او را مکید و همه‌ چیز آکاردئون بود که باز بود و بی ‌صدا بسته شد.
  دکتر براری از دُم در گفت "گفته بودم این‌ طوری نذار بلند بشه؟"
  پرستار خم‌ شده بود و بی‌ حرکت مانده بود و دست‌هایش کم‌کم شُل می‌ شد و سرشانه‌ ی پت‌ وپهن‌اش نمی‌گذاشت چهره‌ ی دختر دیده شود.


  چنگ رومی را بنگر

  سروش فانی می‌گفت: "گوش کن پدر جان. تو که برای عبور مورچه، از سر راهش می‌ ری کنار، چرا آمده‌ای اینجا؟ برگرد سر کسب و کارت دوروبر خمام، بچه‌های مردم را ختنه کن."
  میرزا شفیع می‌گفت در جنگ جهانی در دکان سلمانی با بادبزن مشتری‌ها را باد می‌ زد.
  برزنت وسط چادر را کنار زده بودیم. چادر بزرگ شده بود. سروش فانی دورتا دور چادر گازوییل ریخته بود عقرب و رطیل نیاید سروقتمان.
  میرزا شفیع می‌گفت: "تو چند سالته؟"
  می‌گفتم: "پانزده سال."
  می‌گفت: "تو چند سالته؟"
  سروش فانی می‌گفت: "بیست سال."
  می‌گفت: "شما دو تا سی‌ وپنج سالتونه از عقرب می‌ ترسید؟"
  یک‌ شب چراغ را روشن کردم دیدم عقرب دُمش را تکان می‌ دهد. میرزا با جارو عقرب را کشت و توی پوکه‌ ی خالی گلوله‌ ی توپ انداخت. رطیل‌ها نرم بودند. می‌ زدی راحت له می‌ شد، اما هنوز دست‌ وپایش را تکان می‌داد. یک‌ شب گربه را نیش زد تا صبح جیغ‌ وداد می‌ کرد
  میرزا شفیع می‌ گفت در طالع ما نوشته‌ شده باشد، می‌ زند. می‌ گفت فرمانده‌ ی گردان ما قبل از حمله نقشه را پاره می‌ کند.
  یادم می‌ آید چه طور در دره‌ ی چهارگوشه کمین، ترس برش داشته بود. دهانش باز و بسته می‌ شد و  خل‌ وچل پیاپی می‌ گفت من نارنجک دارم. من نارنجک دارم.
  وقتی سروش فانی ترانه‌ ی دره‌ ی دراز را سر می‌ داد، من به دیرک چادرمان تکیه می‌ دادم و به بیشه‌ یی که در آن دوروبرها بود، به شمشادهای بی خزان نگاه می‌ کردم. زمین پوشیده از شقایق وحشی بود. علف شبیه دُم‌ گربه بود. به نرمي دُم‌ گربه بود. دست می‌کشیدی مثل مخمل نرم بود. باد که به هر جهت می‌ وزید، تیغه‌ ی علف‌ها و شاخ و برگ شمشادها را تکان می‌ داد. من با هفت هشت‌ تا از بَرو بچه‌های مدرسه‌ ی راهنمایی مراد دهنده، در سنندج و بانه و مریوان پخش‌ وپلا شده بودیم. از منطقه‌ ی بارانی آمده بودم و چشم‌انتظار بارش باران بودم و چون خواندن و نوشتن بلد بودم فکر می‌ کردم که علف‌ها زودتر از آدم‌ها رشد می‌ کنند. سروش فانی دستش را بلند می‌ کرد‌،به سفیدی زیر بغلش نگاه می‌ کردم. در سفیدی زیر بغلش یک لکه‌ ی قهوه‌ یی به شکل برگ چنار بود.
  در اسارت چیزهایی یاد گرفتم که اگر آزاد بودم یاد نمی‌ گرفتم.
  میرزا شفیع می‌ گفت بوی درخت سنجد زن‌ها را دیوانه می‌ کند.
  شب‌ها با سروش فانی از سربالایی پادگان به‌ طرف استخر می‌ رفتیم. از جوی آب می‌ پریدیم. آغل قاطرها را دور می‌ زدیم. از زیر درختان سنجد رد می‌ شدیم و پای برج دیده‌ بانی می‌ رفتیم. در بالای کوه، از دور چراغ‌های شهر مثل الماس می‌ درخشیدند. پشت به روشنایی شهر می‌ دادیم و رو به شمال می‌ نشستیم.
  سروش فانی می‌ گفت "نگاه کن، اون چنگ رومی‌ یه. خدا اون چنگ سحرآمیز را در دل آسمان جای‌ داده تا بانوای خود جاندار و بی‌جان را به حرکت در بیاره. "
  میرزا شفیع مرد استخوان‌ دار بلند بالایی بود با سینه‌های برجسته و صورت بی‌مو. قرنیه‌ ی یکی از چشم‌هایش کدورت داشت. رگ گردنش سیاه بود. می‌ گفت تمام مردهای کمتر از چهل سال دهات خمام را او ختنه‌ کرده است.
  شب‌ها در نور چراغ چادر روی دفتر مشقش خم می‌ شد و من از کتاب پنجم ابتدایی براش املاء می‌ گفتم و در این فکر بودم که چه طور میرزا شفیع تیغش را که زیر تشک قایم کرده بیرون می‌ آورد و تا بچه‌ ی مردم دهان باز می‌ کند از درد آچار شلاقی داد بزند وای، یک نفر شیرینی دردهانش می‌ تپاند و میرزا شفیع می‌ گوید تمام شد.
  میرزا اسمش را هم غلط می‌ نوشت .می‌ گفت نیشم را ببندم. سروش فانی از بالای سرش سرک می‌ کشید، میرزا ورقه‌اش را تا می‌کرد می‌ گفت لا اله...
  سروش فانی می‌ گفت میرزا شفیع موجود روان دار ساده‌ ی بی آزاریه
  می‌ گفت حاج‌آقا چرا تا حالا زن نبرده ای؟
  یک‌ شب در بالای تپه در پای برج دیده‌ بانی، سروش فانی به پشت دراز کشیده بود و دست‌هایش را زیر سرش گذاشته بود. کنارش نشسته بودم و زانوهایم را بغل کرده بودم. در آن دور، آن‌ طرف رودخانه، در جاده‌ ی کامیاران تک‌ وتوک چراغ روشن ماشین‌ها دیده می‌شد. آسمان صاف و پرستاره بود. سروش فانی گفت، راه شیری را نگاه کن.
  به آسمان نگاه می‌ کردم و حفره‌های سیاه می‌ دیدم. می‌ دانستم که زمین می‌ چرخد و آن نقطه‌های نورانی هر شب همان جای دیشب بودند و نمی‌ دانستم آخر دنیا کجا است.
  سروش فانی می‌ گفت منظومه‌ ی شمسی با هول و ولا به‌ سوی چنگ رومی درحرکت است. خیلی عجله دارد. از دنیای دشت سحابی‌ها حرف زد که شبیه سر اسب، جغد و حلقه‌ ی دود سیگار بودند و با چشم دیده نمی‌ شدند. خوشه‌های ستاره‌ یی، سگ و شیر و خرس بزرگ و خرس کوچک و مار باریک. می‌ گفت گاما. زتا. بتا.
  با انگشت نقطه‌ ی نورانی متحرکی را نشان داد و گفت، اون ماهواره‌ ی آمریکاییه. داره از جبهه عکس می‌ گیره. نگاه کن. حالا داره به چنگ رومی نزدیک می‌ شه. می‌ خواد از روش رد بشه. ولی هیچ‌ وقت نمی‌تونه نور ذاتی اونو بپوشونه.
  من به آن نقطه‌ ی نورانی که درحرکت بود و به سمت شمال می‌ رفت نگاه کردم. در خط مستقیم به‌ سوی چنگ رومی رفت. از رویش رد شد. ولی ذره‌ یی از نور ذاتی چنگ رومی کاسته نشد.
  یک‌ شب سروش فانی از روی پل غازیان به میان پشته می‌ رفت قطاری از راه رسید و از روی پل رد شد. کوپه‌های قطار تاریک بود. یکی از کوپه‌ها با نور تند روشن بود. توی کوپه دختری روبه‌ دریا نشسته بود. پیراهن سفید موج‌ دار تنش بود. در دستش تنگ آب بود و توی تنگ ماهی قرمزِ دم جارویی. قطار به‌ سرعت از روی پل غازیان رد شد. آن‌ طرف پل، خط آهن از میان پشته قوس برمی‌ داشت. روبه‌ رو، آن‌سوی اسکله، پل انزلی در چشم‌انداز بود. همان‌ دم قطار به پل انزلی رسیده بود. کوپه‌ها تاریک بودند. در نور تند یکی از کوپه‌ها، دختر تنگ آب دستش بود و انگشت اشاره‌اش را روی لب‌هایش گذاشته بود.
  می‌گفت هرگز آن دختر از یادش نرفته است.
  گفتم: "شاید خواب‌ دیده‌ای."
  گفت: "خواب فراموش می‌ شود."
  گفتم: "در بلاد ما قطار رفت‌ وآمد نمی‌ کند."
  گفت: "به چشم و گوش سرت زیاد اعتماد مکن."
  از چنگی حرف زد که خودش با ترکه‌ ی درخت بیدمشک درست کرده بود و دو تا سیم داشت و با باد نواخته می‌ شد.
  یادم می‌ آید در دره‌ ی چهارگوشه کمین، میرزا شفیع مین عراقی پیداکرده بود. با قلوه‌ سنگ افتاد به جان مین. می‌ گفت می‌ خواهد از کارش سر دربیاورد. بنزین ریخت آتشش زد. آتش زبانه کشید و میرزا لباس‌هاش آتش گرفت. من و سروش فانی کنار رودخانه ایستاده بودیم و آب رودخانه تا قوزک پا می‌ رسید و میرزا شفیع در آب غلت‌ واغلت می‌ زد و آتش خاموش نمی‌ شد و ما دو تا قاه‌ قاه می‌ خندیدیم و احساس می‌ کردم که بزرگ‌ شده‌ام و خوب و بد را از هم تشخیص می‌ دهم.
  آیا از نقطه‌ یی که در آن محاصره‌شده بودیم، از موقعیت چهارگوشه کمین، اثری روی نقشه‌ ی جنگی فرمانده مان بود؟ دره شبیه نعل اسب بود. دیده‌ بان دشمن بر دره سوار بود. به سمت چپمان ۱۲۰ می‌زدند که هوا را موج می‌ داد. بعد ۸۲ می‌ زدند. ترکش. ترکش. ترکش. هواپیماها بمب خوشه‌ یی می‌ انداختند که مثل بال پرنده باز می‌شد و کمانه می‌ رفت. ولمان نمی‌ کردند. برمی‌ گشتند  به رگبار می‌ بستند. روبه‌ روی مان یک‌ رشته کوه بود. به پهلو دراز کشیده بود. شبیه زن برهنه بود. وسط ران‌هایش شکاف بود. سمت چپ، در پای کوه‌های بی درخت، دهاتی‌ها با قاطر و باروبندیل مثل خلال‌ دندان بودند. میرزا شفیع می‌ گفت چرا اون بی پدرها را نمی‌زنند. اونا جاسوس دشمن‌اند. آن‌قدر تیراندازی کرد گلوله به لوله‌ی کلاش دندان زد. دهاتی‌ها در تیررس نبودند و سر درنمی‌ آوردیم در وسط معرکه چه‌ کار می‌ کنند. فرمانده‌ ی گردان با سروکله‌ ی باندپیچی‌ شده، رزمنده‌هایی را که از خستگی و بی‌ خوابی بی‌هوش می‌ شدند و از کوه غلت می‌ خوردند پایین، زیر مشت و لگد می‌ گرفت دوباره برگردند بالای کوه. یکی‌شان روی شکم افتاده بود. برگشت و از زیر تنه‌اش اسلحه درآورد ولی فرمانده همان‌طور از زدن او دست برنمی‌ داشت.
  ارتفاعات طوری پیچ‌ درپیچ بود که هر کس زخمی می‌ شد به حال خود رها می‌ شد. مگس‌ها از دماغ تو می‌ رفتند و از گوش بیرون می‌ آمدند. شب‌ها در تاریکی صدای جیغ‌ وداد گربه می‌ آمد.
  سروش فانی هن‌هن می‌ کرد و چهار دست‌ وپا از کوه بالا می‌ رفت. میرزا شفیع گفت خدا همه‌ چیز را از قبل پیش‌ بینی کرده. دنبال میرزا شفیع از سینه‌ کش کوه بالا رفتم. میرزا نارنجک به کمرش بسته بود. از زیر پاهایش سنگ‌ها می‌ ریختند پایین.
  میرزا برگشت و گفت: "پسر برگرد برو پایین. تو هنوز بچه‌ای."
  قله‌ ی کوه پر از کیسه‌های شن بود. راه ورودی سنگر به‌ طرف دشمن بود. همه‌ جا پوشیده از پوکه‌ها ی زنگ‌ زده‌ ی ضد هوایی بود.
  سروش فانی یقه‌ام را گرفت و به داخل سنگر کشید و داد زد،پسره ی خر ابله. چرا آمدی دم دهان اژدها؟
  تا آن لحظه این‌ قدر به جنگ نزدیک نشده بودم. وارد هوای تازه شده بودیم و از هر طرف باد بر ما می‌ وزید. کوه پشت کوه بود و آسمان نزدیک. آتشبارهای دشمن یک آن آتش‌ شان قطع نمی‌ شد. جرقه‌هایی که از شکاف کوه بر می‌ خواست چون نوک سوزن ریز بود و خوشه درو می‌کرد. صدای غرش توپ کوه به کوه می‌ رفت و در دره‌ها می‌ پیچید. کوه می‌ لرزید و تخته‌ سنگ‌های سوخته از هر طرف با سروصدا به پایین می‌ غلتیدند. آتش از درخت‌ها و گَوَن‌ها زبانه می‌ کشید و تنه‌ ی درخت منفجر می‌ شد. در پای کوه چند تا قاطر به این‌ طرف و آن‌طرف می‌ دویدند و نسیم غروب دریا‌لشان افتاده بود. دوروبرم بوی باروت و روغن‌ سوخته می‌داد. در لبه‌ ی قبر بودم.
  سروش فانی گفت، امپراتوری زیرخاک.
  درسنگرِپرازسایه‌های غروب، کزکرده بودم. پروانه‌ ی شب‌ پرواز توی سنگر آمد. روی رگ پشت دستم نشست وبال‌هایش را روی‌هم گذاشت. یک بالش سفید و یک بالش قرمز بود. سایه‌اش روی خراشیدگی مفصل انگشتم افتاده بود. خرطومش به گرده‌ ی زرد آغشته بود و به رگ دستم زد.
  میرزا شفیع چهره‌اش کوچک‌ شده بود گفت: "آمدیم این بالا چه غلطی بکنیم؟"
  سروش فانی گفت: "ببین چه طوری داره می‌ خنده؟"
  بی‌آنکه سربلند کنم آن زنِ خوابیده را می‌ دیدم. موهایش پریشان بود. از لای دندان‌هایش دانه‌ دانه جرقه برمی‌ خاست. آتش‌ به‌ جانش افتاده بود و می‌ خندید.از پستی‌ وبلندی تنش آتش می‌ بارید و می‌ خندید. سینه و گردنش آتش‌ گرفته بود و او همچنان می‌ خندید.
  سروش فانی گفت، غلاف شمشیر سعد وقاص.
  تکان نمی‌ خوردم تا مبادا پروانه هراسان شود. سنگر از ضربت پیاپی لرزید، بال گشود و شتابان از سنگر بیرون رفت.
  همه‌چیز رنگش خاکستری بود. هوا ازیک‌ طرف دره به‌ طرف دیگر می‌ رفت ورگه‌ های دود و باروت را به دنبال خود می‌ کشید. قاطرهاازبمب گازی دیوانه شده بودند. صخره‌های عریان می‌ ترکیدند. هوا جان گرفته بود. از شیب‌های تند، از قله‌های تاریک، از سطح صاف تخته‌ سنگ‌ها، از دره‌های تنگ آتش می‌ بارید و ترکش خمپاره‌ها در دهانه‌ ی سنگر جست‌ وخیز می‌کردند.
  زانوانم به لرزه افتاده بود و اسلحه از کفم رهاشده بود.
  یکباره آن تکه از طبیعت که رنگ و بویی از طبیعت نداشت ساکت شد. سکوتی که انگار در عمق خودصدای چرخش دندانه‌های چرخ را پنهان کرده بود. در آن پایین به‌اندازه‌ ی کف دست‌،‌گردان ما در حال عقب‌نشینی بود و یک نفر با هول و ولا علامت می‌ داد پایین بیاییم. تویوتا راه افتاد و چند نفر تا پیچ کوره‌ راه‌،لنگ‌ لنگان دویدند و از لای درخت‌ها به دره زدند.
  میرزا شفیع گفت؛ "دارند محاصره‌ مان می‌ کنند."
  صدای بلندگو بلند شده بود. یک نفر به گیلکی می‌ گفت فاو را گرفته‌اند. جزایر مجنون را گرفته‌اند. حلبچه را گرفته‌اند. در شلمچه به خطوط مرزی رسیده‌اند. آتش پشتیبانی نداریم. راه عقب‌ نشینی نداریم. تسلیم شویم.
  میرزا شفیع گفت: " تانیامده‌اند بالای سرمان، بزنیم به چاک."
  دنبال میرزا شفیع از سنگر بیرون پریدم. از کوه پایین می‌ رفتم موج انفجار کش‌ وقوسم داد اما آسیبی به ام نرساند.
  سروش فانی به پشت افتاد و مثل کشتی‌گیرها به پل رفت. برگشتم و چهار دست‌ وپا از کوه بالا رفتم. موج انفجار پهلویش را شکافته بود. سروصورتش یکپارچه خون بود و چانه‌اش می‌ لرزید. دوباره از هر طرف آتش می‌ بارید و چون طبال بر طبل کوه می‌ کوبید.
  میرزا شفیع داد زد: "ولش کن، جانت را درببر."
  پشت سر میرزا از شیب تند سرازیر شدم و در شكاف صخره‌ ی شکسته‌ یی پناه گرفتیم.
  آتشباری قطع‌شده بود و بوی خودِ دشمن می‌ آمد. ابری از دود از جلوی نسیم فرار می‌ کرد .آسمان پرستاره از پشت دود گریزان نمایان شد و شغال‌ها در بیشه زوزه سر دادند.
  میرزا چشمانش در تاریکی می‌ چرخید. نگاهش به نگاه من می‌افتاد، صورتش را برمی‌ گرداند.می گفت،هر چه زودتر باید ازاینجا بریم. ولی همان‌ طور کزکرده بود و سرجایش نشسته بود و تکان نمی‌ خورد.
  از قله‌ ی کوه جیغ‌ وداد چند تا گربه می‌ آمد به هم می‌ پریدند و یک نفر تند و خشن ناله کرد و درختی با سروصدا سرنگون شد.
  میرزا شفیع اسلحه‌اش را لای پایش گرفته بود و موهای سفیدش در تاریکی دیده می‌ شد.
  من پشت به سطح شکسته‌ ی تخته‌ سنگ داده بودم و انگشت به انحنای ماشه ی کلاش می‌ کشیدم. چنگ رومی بالای سرم بود. نوای شوریده‌ یی در سرم تکرار می‌ شد و قطره اشکی از گوشه‌ ی چشمم سرازیر شده بود.
  گربه‌ یی لای صخره آمده بود. نرم و چابک روی زانویم پرید. دُمش را به خشاب مالید. خُرخُر کرد و آرام شد.
  به سروگوش و گردنش دست کشیدم. مثل مخمل نرم بود. به شکمش دست زدم. سنگین و گرم بود. به نور ذاتيِ چنگ رومی چشم دوخته بودم و آن مخمل نرم خوابیده را نوازش می‌کردم.


      بهشت

     سرخ‌ پوست بوميِ شرق كوه‌هاي آند مي‌گفت، به درخت كائوچو تكيه داده بودم، درخت هوا را ليسيد و دور بدن‌ ام چنبره‌ ي شيطاني زد.
     آناكونداي سبز، بوآي آبي، هيولاي انقباظيِ مرداب‌ها با رنگ قهوه‌ یي زيتونيِ تيره و شكم سفيد و چشماني چون دوتيله‌ ی شرر بار و با 10 متر طول و200 كيلوگرم وزن، آرواره‌هايش را باز كرد، ماهيچه‌هايش موجاموج كش‌ وقوس رفت، منقبض شد و طعمه‌اش را از سر تا پا بلعيد.
     شكارچي بزرگ، شكارچي سفيدپوستِ جنگل‌هاي حاشيه‌ ي آمازون اژدر مارِماده را كُشت. شكم‌ اش را پاره كرد. سرخ‌ پوست را ديد كه دست‌ و پايش را جمع كرده و در ماده‌ي لزج و چسبناكِ  شكمبه‌ ي مار چمپاتمه زده و زانوهايش را بغل كرده است.
     غشاء نازك دور و بر مردك را كنار زد. زنده بيرونش آورد و از او پرسيد، در اين گندابِ پلشتِ عفن، با ترس مطلق چگونه بود حال زار تو؟
     مرد سرخ‌ پوست گفت، در بهشت بودم. شناور در مايع ولرم. دربهشت درون رحم مادرم.


     شير كفتاركُش

      شيرِ نرِ پير، خونين و مالين، اُفتان‌ وخيزان در ساوان پيش مي‌رفت و از گَله‌ ي شيران دور مي‌شد.
     يك دسته كفتار پاچه ورماليده دوروبرش پرسه مي‌ زدند.
      استخوان يكي از پاهاي عقبي‌اش شكسته بود. در موهاي بلند گردن‌اش خون سياه دلمه بسته بود. درصورت شاهانه و در انحناي تهيگاه‌اش زخم و شيارِ چنگ و دندان بود.
     كفتارها درپي او روان بودند. روي علف‌هاي تيغه بلند، قطرات خون را بو مي‌ كشيدند. نزديك مي‌ شدند. به زخم پاي شكسته‌اش دندان مي‌ زدند واو نالش مي‌ كرد و كفتارها سر بر مي‌ گرداندند، به عقب جست مي‌ زدند، دوباره برمي‌ گشتند و دندان قروچه مي‌ كردند.
     او زماني شير كفتاركُش بود. كفتارها به شكار نيم‌ خورده‌اش، به قلمرواش نزديك مي‌ شدند، چون ديوباد سر در پي سردسته‌ شان مي‌ گذاشت. با پنجه‌ ي دست به پاهاي عقبي كفتار مي‌ زد. تعادل‌اش را بهم مي‌ زد. يال زرد مواج‌اش را تاب مي‌ داد و از زير شكم خصُيه‌ ي حيوان را به دندان مي‌ گرفت و كفتار زبون مي‌شد. هر ماده‌ یي را درگَله طلب مي‌ كرد، در دم ماده زانو مي‌ زد و بروي مي‌ سپوزيد. غرش مهيب‌اش برگ درختان را پشت‌ ورو مي‌ كرد. حالا در مصاف با شير نرِ جوان، پشم و پيله‌اش ريخته بود. با پس گردني ازگلّه رانده شده بود و آنجا در پاي بوته‌ هاي خار، با نگاه تيره‌ وتار به پهلو افتاده بود و ناي بلندشدن نداشت وكفتارها حلقه‌ ي محاصره را دم‌ به‌ دم تنگ مي‌كردند و چشمان فسفري‌ شان درتاريكي غروب برق مي‌ زد.


    ديوژن و پسرك  

  ديوژنِ فيلسوف كه شب‌ها توي خمره مي‌ خوابيد، ازجیفه ی  دنيا تاس رنگ و رورفته‌ یي داشت كه با آن آب مي‌ خورد. يك روز كناررودخانه رفت تا با تاس آب بردارد. پسركي ديد خم شده بود و درگودی دست‌اش آب مي‌ خورد.
   استاد از ناداني خود شرمنده شد و در برابر دانايي پسرك سرخم كرد. با خودش گفت، وقتي دست چاره‌ ي اين كار است، چرا با تاس آب مي‌ خورم.
 تاس را دورانداخت و توي گودي دستش آب خورد.
 پسرك تاس را برداشت و راه افتاد.
 استاد كه متحيّر مانده بود به خود آمد. دنبال پسرك رفت وگفت: "اي پسر دانا. به من بگو آن تاس به چه درد تو مي‌ خورد."
  پسرك گفت: "اي پيرمرد نادان. وقتي تاس چاره‌ ي اين كار است، چرا با دست آب بخورم."
  ديوژن تكان نخورد. جهان و هرچه درآن بود در برابر چشمان‌اش درهم و برهم شد.


سه‌گانه‌ی هر طور ببینی
  صبحانه‌ی دو نفره

  دم دمای صبح از خواب بیدار شد. به پشت خوابیده بود. زنش مثل هر شب گونه‌اش را كف دستش گذاشته پشت به او کرده و رو به آینه خوابیده بود.
  با پیژامه و پیراهن رکابی‌درحالی‌که اگزماهای سینه‌اش را می‌خاراند به سالن رفت. بالای کمد لباس‌ها عینکش را پیدا کرد.
  در آشپزخانه، روی میز، کنار یک دسته کاغذ پلی‌کپی، توی سینی دوتا استکان بود وارونه با دوتا نعلبکی وارونه روی‌ هم و قوری که سرش با نخ ابریشم از دسته‌اش آویزان بود و توی قوری چای خشک بود و کتری پر از آب، روی اجاق‌گاز.
  گاز را روشن کرد و شعله‌اش را پایین کشید. آمد راهرو، از روی رخت‌آویز پیراهن و شلوار و جلیقه‌ ی کاموایی را برداشت پوشید. از پله‌ها آمد پایین. نه شب بود و نه روز. درخت و گل‌های حیاط چشم‌انتظار تابش نور بودند. مثل هرروز در حیاط را آهسته پشت سرش بست و با قدم‌ های شل‌ وول رفت نانوایی خارج از صف دو تا نان لواش بخرد. زبانه‌ ی قفل از شکاف پلاک خارج شد و در پشت سرش نیمه‌ باز ماند.
  جلوی نانوایی‌‌چپ و راست زن و مرد صف‌ کشیده بودند و وسط صف، خارج از صفی‌ها. وقتی برگشت خانه، در حیاط را پشت سرش بست. از پله‌ها آمد بالا. دِر سالن را باز کرد‌،گرمای نان در دستش سرد شد و نفس عمیق کشید.
  زنش بالباس خواب و صورت پف‌ کرده، بچه‌ ی دوسه‌ ساله‌ یی را بغل زده و در سالن این‌ طرف و آن‌ طرف می‌ رفت. گفت: "بیا تو درو بیند. بچه سرما می خوره."
  مرد نان را روی تلویزیون گذاشت و گفت: "یعنی چه؟ این دیگه از کجا پیداش شده؟"
  زن دور خودش چرخید و گفت: "خوابیده بودم دیدم یه چیزی داره ورِدلم وول می‌ خوره. یه چیز آبکی زنده."
"  چی میگی زن. یه دقیقه وایستا ببینم چی شده."
  زن پاهای بچه را که خاکی بود نشان داد و گفت: "در حیاط رو باز گذاشته بودی، با پای خودش اومده."
  مرد رفت در سالن را باز بکند برود حیاط، زن دوید جلوی در ایستاد. بچه را پرت کرد هوا، در هوا گرفت و   گفت: "می‌گفتی بچه، خب بیا اینم بچه."
"  می‌اندازی زمین مثل شیشه ست، می‌شکنه."
  "هیچم نمی‌ شکنه."
  "پدر و مادرش نصف جان می‌شن. برو کنار ببینم این بچه مال کدوم احمقیه."
" رفتم نگاه کردم. بنی بشری توی کوچه نیست. این دوروبرها هیشکی بچه‌ ی به این کوچیکی نداره؟"
  زن روی زمین نشست. پستانش را درآورد و کرد دهان بچه.
 "آخه زن، این چه بساطیه راه انداخته‌ ای، تو مگه شیرداری؟"
  "حالا که می‌بینی دارم و می‌ دم."
  مرد جلو رفت بچه را از زن بگیرد. بچه سینه‌ ی زن را ول کرد. سرش را برگرداند. دستش به ضبط‌ صوت خورد. ضبط روشن شد. موسیقی پخش شد.
  زن بچه را گذاشت زمین. به پشتش زد و گفت: "بد و برو بغل بابا."
  بچه چند قدم با نوک پا به‌ طرف دیوار رفت و گفت: "بابا."
  شلوار نخی سبز و بلوز قرمز تنش بود. موهایش درهم‌ وبرهم بود و گوشواره گوشش بود.
  لبه‌ ی قفسه‌ ی کتاب‌ها را گرفت. برگشت. چند قدم راه رفت. تعادلش به هم خورد و پای مرد را بغل زد. مرد خم شد. بچه را از زمین بلند کرد. چرخید و در آینه‌ ی دیواری خودش را با آن سینوس‌های متورم دید که بچه‌ یی را بغل زده و صورتش را به صورتش چسبانده است.
  زن رفته بود دست‌ شویی مسواک می‌ زد. گفت: "بیار پاهاشو بشورم."
  مرد پای بچه را زیر شیرآب گرفت. زن مسواک به دهان پاهای بچه را کنار زد. آب را سرد و گرم کرد پاهای بچه را شست. وقتی آب ولرم به پاهای بچه خورد، بچه شروع کرد به خندیدن. زیرگونه‌هایش دو تا چال بود. زن نوک دماغش را به نوک دماغ بچه مالید و گفت: "کف دستاتم که خاکی کردی"
  مرد سروصورت بچه را بو کرد و گفت: "یه بویی می‌ده. بوی شیر نیست. سر درنمی‌آورم چه بوییه."
  زن گفت: "به این بو میگن بوی بهشت."
  بچه صابون را برداشت ببرد دهانش، مرد دستش را گرفت و گفت: "نه باباجان، این‌که خوردنی نیست."
  موسیقی قطع‌شده بود. زن بچه را قاپید و گفت: "صدای چی بود؟"
  یک نفر داشت به شیشه‌ ی پنجره‌ ی آشپزخانه تلنگر می‌زد.
  مرد رفت پرده‌ ی حصیری را بالا زد. پنجره را باز کرد و صورت زن همسایه را دید که‌ گویا از زیر چوبه‌ ی دار گریخته باشد. زن گفت: "آقای میر وحید، شما وقتی ‌رفتین نون بخرین، یه بچه ندیدین؟"
  گفت: "خانم، این چه طرز بچه داریه، مگه از زیر گربه برش داشتین."
  زن همسایه گفت: "بچه‌ ی من نیست. بچه‌ ی مهمان مونه. صبح رفته بودم نون بخرم در حیاط باز مونده بچه اومده بیرون. مادرش هنوز خوابه. خبر نداره."
  میر وحید دست دراز کرد بچه را از زنش بگیرد، زن گفت: "نمی‌ دم."
  گفت: "مگه زده به سرت زن. بچه مال مردمه."
  زن گفت، نمی‌ د م. نمی‌د م و بچه را داد دست میر وحید و دستش را گذاشت روی لبه‌ ی اجاق‌گاز.
  میر وحید بچه را از پنجره داد دست‌ زن همسایه. زن بچه را در هوا قاپید. دوید رفت خانه‌شان و در را پشت سرش کیپ کرد.
  توی کوچه ماشین پیکان پارک شده بود. روی باربندش رخت خواب بود و زیرانداز و سطل آب و گاز پیک‌ نیکی. یادش آمد دیشب دیروقت از کوچه صدای ماشین شنیده بود.
  پنجره را بست. پرده‌ ی حصیری را انداخت و گفت: "همون طور اون جا وا نایستا. مگه نمی‌خوای صبحانه بخوری بری مدرسه؟"
  زن موهایش را جمع کرده و لباس پوشیده بود. روی صندلی پشت به کابینت و ظرف‌ شویی نشسته بود و کره و مربا راگذاشته بود جلوی میر وحید که اصلاح‌کرده آمده بود روبه رویش پشت به دیوار نشسته بود و با قیچی نان را می‌ برید.
  زن به صدای تیغه‌ های قیچی که به هم می‌خورد گوش می‌داد. از لای در‌،دیوار و پنجره‌ ی سالن دیده می‌شد. روی دیوار، در قاب خاتم‌ کاری، عکس عروسی‌اش بود. میر وحید ازش گرفته بود. از سینه به بالا. در لباس سفید آستین‌ کوتاه، یقه توری و با گل و تور روی موها. سرش را برگردانده بود و از قاب عکس ‌به بیرون، به پنجره، از پنجره به بیرون به شکوفه‌های نوک درخت حیاط و در نور صبحگاهی به آن دورها، به کوه‌های دیلمان، جایی که گل‌های امسال کنار گل‌های پارسال می‌ رویید نگاه می‌کرد. همان نگاهی که حالا پایین آمده بود و به پُف سوخته‌ ی نان خیره مانده بود.
  میر وحید از توی نان دانه‌ ی گندم درآورده بود. گفت: "از دانشسرای عالی درآمدم خیلی جوان بودم. روز اول آمدم دبیرستان، دم در کلاس تون ایستاده بودی. روپوش سرمه‌ یی یقه‌ برگردان تنت بود. جوراب و کفش مشکی پات. گفتی آقای میر‌وحید بفرمایید، با ما درس دارید. با خودم گفتم این همونیه که باید زنم بشه."
زن گفت: "من نبودم زری بود." و بی‌آنکه بلند شود دست برد قوری و کتری را از روی گاز برداشت و توی استکان‌ها چای ریخت.
  میر وحید گفت، جنگل گیلان همیشه‌ سبز نمی‌ مونه.
  با قاشق چای را هم زدند. زن آرام و میر وحید ناآرام.
  "دیپلم گرفتی رفتی پیدات نشد. یه روزآمدم دفتر دیدم توی دفتر نشسته‌ ای، هفت و هشت سالی می‌شد رفته بودی بیجاربنه معلم ابتدایی شده بودی. صبر کردم معلم‌ها رفتند کلاس، گفتم کوکب خانم بالاخره جواب منو ندادی. پالتوی مغز پسته‌ یی آستین گشاد تنت بود. کفش سیاه پات بود برق می‌زد. انگار آمده بودی مدارکتو بگیری."
  کوکب سرش را بلند کرد. یک‌ لحظه به ته چشمان شوهرش نگاه کرد. لبخند گذرایی زد و گفت،اومده بودم تو را ببینم و با خودش گفت حالا چرا این‌ قدر با اون دانه کلنجار میری.
  "شهر کوچکه. دخترهایی که از راهنمایی میان دبیرستان میگن خانومتون بیجاربنه، ابتدایی معلم ما بود."
  گفت: "گُل می‌ سوزه گلاب میاد. چرا نمی‌گن معلم مامانشون بودی." و با خودش گفت به چی نمی‌خواد فکر بکنه که حرف می‌ زنه؟
  "یکی‌شون می‌ گفت معلم مادربزرگش بودم."
  کوکب طوری خندید که صبح‌ها می‌شود آن‌طور خندید و گفت: "این دیگه از اون چاخان‌هاست."
  میر وحید دانه‌ ی گندم را پرت کرد توی سبد آشغال و گفت: "نه. می‌ گفت کارمند بود و شب‌ها می‌ اومد کلاس شبانه."
  از کوچه صدای باز و بسته شدن در ماشین می‌ آمد. هر دو گوش دادند. چند نفر داشتند باهم خداحافظی می‌ کردند. انگار از جاده‌ ی کناره راهیِ مشهد بودند.
  کوکب به ساعت دیواری نگاه کرد. هنوز پنج دقیقه به آمدن سرویس‌ شان مانده بود گفت: "اونایی که کاره یی شدند کجا رفتند؟ چی شدند؟ این مونده هر وقت میرم بازارروز،ازاین‌ ورواون ور دست‌ فروش‌ها صدام می‌کنند."
  میر وحید گفت: "می دونم. یادمه رفتم نقاش آوردم حلب های‌ پشت‌ بام را ضد زنگ بزنه، ظهر با دست و صورت رنگی اومد نشست سر سفره، مردِ به اون گندگی داد زد وای خانم معلم، شما اینجا چه می‌کنی. تو همین‌ طور نگاهش کردی و چیزی نگفتی."
  میر وحید سرش را پایین انداخت و با قاشق آهسته به لبه‌ ی نعلبکی زد. همان‌ طور که سر کلاس، خودکار را به دفتر حضوروغیاب می‌ زد.
  از سر کوچه صدای بوق ماشین می‌ آمد. کوکب قبل از رفتن ورقه‌های پلی‌کپی را برداشت. دستش را روی دست شوهرش، روی نبضش که آرام می‌ زد گذاشت و گفت: "یادت نره، امروز پنج‌ شنبه است. دو ساعت آخر بیکاری. راه نیفت دِر این کلاس و اون کلاس را باز نکن. بیا خونه. غروب می‌ خواهیم بریم وادی، سر خاک"
میر وحید به مسیری که زنش رفته بود نگاه می‌ کرد. انگار هوا شکاف برداشته بود و به این زودی نمی‌ خواست پُر بشود. فکر کرد عمق این خلأ چه قدره؟
  دستمالی که روی دسته‌ ی صندلی بود لیز خورد افتاد زمین. چشم برگرداند و به دستمال خیره شد. متنش خاکستری‌ بود و گل‌هایش قهوه‌ یی. خم شد. برش داشت و آرام روی دسته‌ ی صندلی گذاشت. دست روی زانوانش گذاشت و بلند شد. گاز را خاموش کرد و آمد راهرو. پای رخت‌آویز کتش را روی جلیقه پوشید. شیشه‌های عینکش را پاک کرد. به ساعت مچی‌اش نگاه کرد. هنوز ده دقیقه مانده بود تا راه بیفتد و قدم‌ زنان برود.
  درپشت‌بام خانه‌ها آنتن‌های تلویزیون غرق نور بودند. کنار باغچه، دم در حیاط، درخت سیب شاخ و برگش رفته بود بالا و خم‌شده بود روی دیوار‌.پای درخت توی گونی کود بود و پمپ سمّ‌ پاشی.
  کوکب هرسال می‌ گفت یکی را بیار بیندازش. این درخت دیگه زور شو زده. حالا فقط راهو گرفته. هرجی می آره همه‌ اش می ریزه پایین،توی باغچه پشه جمع می‌شه.
  درخت شکوفه داده بود. نور آفتاب لبه‌ ی گلبرگ‌ های سفیدش را طلایی کرده بود. هرسال همین بساط بود. چند تا شکوفه روی شاخه‌ های مُرده یی که در بریدگی‌ها و شکاف‌های پوستشان، در دالان‌های مارپیچی که با خاکه‌ چوب پرشده بود، حشرات جا خوش کرده بودند. مورچه‌ها از صبح تا شب ول کنش نبودند. بعدش نوبت کرم‌ها و شته‌ها و در آن میان ساقه‌ ی سبز و باریک نسترن از توی باغچه قد کشیده پیچیده بود دور تنه و شاخه و برگ ها و خودش را رسانده بود روی دیوار.
  میر وحید یک دستش را زیر بغل زده و کف دست دیگرش را زیر آرنجش گذاشته بود و در این صبح بهاری پای درخت ایستاده بود
  چته پیرمرد؟ از خواب پا شده‌ای َاهن تُلب راه انداخته‌ ای. آبت می‌دم. كودت می‌ دم. خودت بگو اِفاقه می ‌کنه؟ کوکب میگه عیب و ایراد از رگ و ریشته. هرسال سمّ‌ پاشی‌ات می‌ کنم حشره و کرم و شته‌ها تو بکُشم، نمی‌‌ کُشه‌،سهله می‌ ریزه رو سروصورت این نسترن خانم، برگ هاشو می سوزونه. میگی با توچه بکنم. پارسال  سمّ سر خودمو گرفت، افتادم رخت خواب و رفتم تا لب گور.


سه‌گانه‌ی هر طور ببینی

  سوخته کوه و عاطفه و چیزهای دیگر

  در صلواة ظهر وقتی از سوخته کوه پایین آمدیم، زهوار همه‌ مان دررفته بود.
  از صبح علی‌الطلوع استاغلام، نامه بر اداره جلودارمان شده بود و معاون فرمانده پادگان عقب دارمان، رفته بودیم راه پیمایی. نه. کوه پیمایی. چند نفر که سنشان از بازنشستگی هم گذشته بود خودشان را زدند به ننه من غریبم. یکی شان گفت میر وحید نرو، این کارکار تو نیست. قبل از حرکت فرمانده گفت هیچ‌کس خوردوخوراک همراهش نباشد و بی‌اجازه او نباید آب بخوریم.
  در اجرای نامه‌ ی اداره‌ ی آموزش‌وپرورش ستاد پشتیبانی و امداد که به کلیه مدارس منطقه‌ ی شهرستان ارسال‌شده بود، بیست سی تا معلم پیر و جوان رفتیم جلوی اداره سوار مینی‌بوس شدیم و رفتیم بیرون شهر، مرکز آموزش عمومی اردوگاه ابوذر.
  روز اول که لباس‌هایمان را درآوردیم لباس بسیجی تنمان کردند، همه شروع کردند به مزه‌ پرانی. یکی دو روز دور اردوگاه شلنگ‌ تخته انداختیم و بدن‌ سازی کردیم. وقتی اسلحه با خشاب خالی دادند دستمان همه رفتند توی فکر. آل قلم دبیر عربی بود‌،کلاش دست گرفته بود گفت، گمان کنم مال من خودکاره. من که ژ۳ دستم بود گفتم، این چندروزه بهتره فکر خودکار را ازسرت بیرون کنی.
  خلاصه‌ ی‌ حرف‌ وحدیث .در دامنه‌ ی کوه شیب زمین تند بود و من پاهایم جلو می‌ پرید و خودم چپ و راست سکندری‌ می‌ رفتم.
  توی دره، وسط ده جمع شدیم. استاغلام که دیگر از باد بروت دَم صبحش خبری نبود، با سر به کوه اشاره کرد و گفت: "یعنی ما رفته بودیم اون بالا؟"
  دودسته شدیم و این‌طرف و آن‌طرف صف بستیم. گفتیم: "آب."
  فرمانده چند تا تیر هوایی درکرد و گفت: "يالله راه بیفتید."
  در نوک کوه دوتا خرما خورده بودیم و یک‌ کف‌دست آب.
  آفتاب به ایوان و تالارخانه‌ها می‌تابید و زیر شاخ و برگ درختان سایه بود و دیگر هیچ. بیرون ده جلوی دکان نانوایی، زیر سایه‌ ی درخت بید، مردی روی تخت دراز کشیده بود. دستمال روی صورتش بود و خروپف می‌کرد. توی دلم گفتم،دريغ از خواب بعدازظهر تابستان.
  از ده بیرون آمدیم و ازاین‌ طرف و آن‌ طرف جاده‌ی خاکی راه افتادیم طرف پایگاه. زنجره‌ها چنان صدا به صدا داده بودند که انگار از جایی که به‌اش بند شده بودند داشتند می‌افتادند زمین. بعد از دو تا سه ساعت راه‌ پیمایی، از جاده منحرف شدیم و صف به هم خورد و همه درهم‌ وبرهم می‌رفتیم. حالا جلودارمان کسی بود که دو منزل یکی می‌رفت و عقب دارمان آن‌ که عقب‌مانده بود، یعنی من و استاغلام.
  استاغلام گفت: "این‌همه نفت و هیزم می‌سوزونیم اتاقمان گرم نمی‌شه. ببین یک دونه خورشید چه طور داره عالم و آدم را می‌سوزونه."
  فرمانده و معاونش در طول مسیر ورجه‌ وورجه می‌ کردند. گویی سرصبح بود و تازه از خواب پا شده بودند و ورزش صبحگاهی می‌ کردند. یک‌ لحظه می‌ آمدند عقب و بعد می‌ کشیدند می‌ رفتند جلو. یک‌ بار که هر دو کنار هم ایستاده و اسلحه‌ شان را سردست رو به بالاگرفته بودند و سایه‌ شان روی زمین افتاده و رفته بودند توی حال و هوای من، فرمانده گفت: "این‌یکی خیلی عقب مونده."
  معاون گفت: "پدرجان، می‌ خوای اسلحه تو بدی من واست بیارم؟"
  گفتم: "دريا هرقدر خشک بشه، باز تا زانو توش آبه."
  استاغلام با آن کپل‌هایش که مثل دوتا گونی برنج بود، چند ده متر جلوتر می‌ رفت و من عقب‌ مانده بودم و فکرهای بی‌سروته در سرم بود. انگار از تشنگی بود. اسلحه را با یکدست پایین می‌گرفتم، تلوتلو می‌خوردم. روی شانه می‌گذاشتم، سکندری می‌رفتم. از گردن‌آویزانش می‌کردم، تسمه‌اش مهره‌های گردنم را آتش می‌زد.
  سر راهم به نیزار رسیدم و در زمین خیس شیب‌دار رد کفش‌های کتانی دیدم درهم‌ وبرهم توی نی و لویی و جگن‌ها رفته بود. شاخه‌ ی نی‌ها تاشده بود. روی علف‌های مرطوب نشستم. کفش و جورابم را درآوردم. پاچه‌ ی شلوارم را تا کردم. در مسیری که نی‌ها خم‌شده بود، پا روی گیاهان شناور گذاشتم و دنبال رد پا بودم و پُرز لویی‌ها به سروصورتم می‌ خورد و صدای تیر شنیدم و فرمانده نی‌ها را با لوله‌ ی اسلحه کنار زد و جلوی صورتم گفت: "برگرد کفش‌هاتو بپوش، با کفش بزن به باتلاق."
  اسلحه‌ام را روی خاک پشته گذاشتم. داد زد: "اسلحه تو زمین نذار."
  اسلحه را قاپیدم. برگشتم و از زمین شیب‌دار بالا رفتم. سر پا جوراب و کفش‌هایم را پوشیدم و دوباره برگشتم وسط نی‌ها.
  فرمانده رفته بود. از صدای گلوله دست‌ وپایم نلرزیده بود. یک جایی خوانده بودم، گلوله‌ یی که دخل آدم را در می‌آورد، او صدایش را نمی‌شنود. از نیزار درآمدم و قدم‌ هایم را تند کردم. گل‌ ولای توی کفش‌های کتانیم چلپ‌چلپ کرد و خشک شد. در آن دورها استاغلام را هم قد طفل دوسه‌ ساله می‌دیدم و به نظرم آمد که سرش عقب‌ تر از کپل‌هایش می‌ رود. درخت‌ها و مزارع و کوه‌ها پیچ‌ وتاب می‌ خوردند و رنگ‌ها می‌ لرزیدند و قاطی می‌ شدند. هوا شیری‌ رنگ بود، موج در موج سرخ می‌ شد و شیری‌ رنگ می‌ شد و صدای شُرشُر آب می‌ شنیدم.
  استاغلام یک‌ باره آب شد رفت زمین. شروع کردم به دویدن. زیر درختی لای سیم‌خاردار و بوته‌های تمشک، شکافی دیدم و همزمان با شلیک گلوله، صدای فرمانده را شنیدم، به چاه نزدیک نشو.
  از شکاف رد شدم و قدم در باریکه راهی گذاشتم که سایه‌ ی درخت‌ها روش افتاده بود و استاغلام را دیدم در آن سر حیاط، پایش را روی هرزه‌ گَرد دروازه‌ ی حیاط گذاشت و به پشت بوته‌های تمشک رفت. همان‌ طور که جلو می‌ رفتم در محوطه‌ ی باز، چاه را دیدم و از چپ به راست خانه‌ ی روستایی چرخید و از پشت شاخ و برگ درخت‌ها بیرون آمد. سگی پای چینه دمش را تکان می‌ داد. پلکان چوبی، طبقه‌ ی پایین ایوان، يخچال و طبقه‌ ی بالا تالار. روی تالار زنی ایستاده و آرنج‌هایش را روی نرده گذاشته بود و کنارش بچه‌ یی بود که گل‌های پیراهنش سبز و سرخ آتشی بود. همه‌ چیز تار بود و لرزان. رنگ‌ها درهم‌ وبرهم بود.
  به کنار چاه رسیده بودم‌،صدای زنی را شنیدم: "وای خدا جونم. آقای میر وحید شما اینجا چه می‌کنید؟"
  زن داشت از پله‌ها می‌ دوید پایین. گفتم: "آب."
  زن گفت: "چی گفتید؟"
  گفتم: "یک چکه آب."
  زن دوید روی ایوان، از یخچال پارچ آب را برداشت و با لیوان دوید آمد حیاط ،توی لیوان آب می‌ ریخت سروکله‌ی فرمانده پیدایش شد داد زد: "آب بی آب."
  زن روسری‌اش را پایین کشید و گفت: "برادر، گناه داره. خیلی از اونای دیگه عقب مونده."
  فرمانده گفت: "خواهر، ما که فیلم بازی نمی‌ کنیم. دو فردای دیگه تو جبهه باید دوام بیاره. اون جا صحرای کربلاست."
  زن گفت: "یه چکه. فقط به چکه. آخه ایشان معلم من بودند."
  فرمانده به زن و لیوان آب و به سرووضع من نگاه کرد. اخم کرد. پشت کرد و از روی چوب دروازه‌ ی حیاط پرید رفت توی کوچه.
  وقتی آب از گلویم پایین رفت، تنم از سرما لرزید، چشمم خنک شد و دوروبرم روشن. چند تا مرغ و خروس روی کپه‌ یی از کودِ خشک دنبال دانه بودند و دهنه‌ ی اسب به شاخه‌ ی درخت بسته‌ شده بود. اسب سُم بر زمین زد و سرش را بالا و پایین برد.
  زن گفت: "منو یادتون میاد؟"
  گفتم: "یکی دیگه."
  گفت: "دبیرستان بنت‌الهدی. نیمکت اول، طرف پنجره."
  گفتم: "بریز خانم. بازم بریز."
  گفت: "همیشه ازم می‌پرسیدید ساعت چنده. چند دقیقه مونده به زنگ."
   گفتم: "یه ذره هم بده بریزم پشت گردنم."
  زن در گودی دست‌هایم آب ریخت. به سروصورتم آب زدم.
  گفت: "باید هم یادتون نیاد. آخه شما یه نفر بودند و ما هرسال چند صد نفر."
  خداحافظی کردم و به‌ طرف دروازه دویدم. زن چند قدم دنبالم دوید. بچه‌اش هم آمده بود توی حیاط.
  گفتم: "اسم بچه‌ات چیه؟"
  گفت: "عاطفه."
  گفتم: "شوهرت معلمه؟"
  گفت: "نه تو شهر جوشکاری داره."
  گفتم: "پس تو اینجا چه میکنی؟"
  داد زد: "اینجا تو خونه‌ ی پدر شوهرم زندگی می‌کنیم."
  داد زدم: "برگرد برو پیش بچه‌ات. داره گریه می‌کنه."
  با هرزه‌ گرد دروازه‌ ی حیاط کلنجار می‌ رفتم، فرمانده از آن‌ طرف پرچین دستش را دراز کرد، زیر بغلم را گرفت و گفت، عجله نکن پدر. مواظب زیر پات باش. بعد همان‌ طور که جست‌ وخیز می‌ کرد گفت،دیگه چیزی نمونده. رسیدی جاده، این‌ طرف و آن‌  طرف نرو. بيا اون ور جاده.
  گویا میان بُر زده بودیم. سرتاسر کوچه را دویدم. به جاده‌ ی خاکی رسیدم. صدای بر و بچه‌ ها را از آن‌ طرف جاده شنیدم روی علف‌ها و سنگ‌ قبرها پخش‌ وپلا شده بودند. سوت زدند و برام دست تکان دادند.
  آل قلم گفت،این هم میر وحید. حالا تکمیل شدیم. می تونیم راه بیفتیم
  اسلحه‌ام را روی سنگ ‌قبر‌گذاشتم. به پشت‌ روی علف‌ها افتادم. غلت زدم و به پهلو خوابیدم. دستی سیب سرخی را جلویم روی سنگ‌ قبر گذاشت و دست دیگری سطلی پر از آب و برگ‌ پهنی را که رویش دو تا خرما بود.
  باد گیلوا از سوی دریا می‌ آمد‌،آسمان را صاف و هوا را خنک می‌کرد و پرچم‌های سبز و سرخ‌ روی چند تا قبر را تکان می‌داد. دم غروب بود و تا پایگاه دیگر راهی نمانده بود.
  فرمانده چند قدم دورتر، کنار چاه آب، روی خاک پُشته چمباتمه زده بود، به صدای بلند گفت: "پدر جان یه شعری یه که میگه شیر شیره، اگرچه پیره."
  همان‌ طور که دستم را ستون گردن کرده بودم گفتم: "پیر پیره، اگرچه شیره را بذار کنار. میگم دستور بده بلند بشیم یه بار دیگه بریم بالای سوخته کوه و برگردیم."
  صدای واویلا و برو پی کارت بر و بچه‌ها بلند شد.
  فرمانده خندید و گفت: " خدا حفظت کنه. خوب گفتی. دریا هرقدر خشک بشه، باز تا زانو توش آبه."